ما را بجز از روی تو منظور نظر نیست
ما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست
از جور رقیبان ز رهت روی نتابم
من وصل تو میجویم و خوفم ز خطر نیست
قدر رخ خوب تو نداند همه چشمی
هر بی سر و پایی به جهان اهل نظر نیست
گو خون جگر نوش کن و خاک بسر ریز
آنرا که ز دیدار تواش شوق بسر نیست
گر عشق نداری بر کس قدر نداری
قدری نبود آن شجری را که ثمر نیست
گر دست ز افتاده بگیری هنر آنست
ور نه زدن پای به افتاده هنر نیست
ما بوسه نخواهیم جز از لعل لب یار
آری مگسانرا هوس الا بشکر نیست
جانا ز صغیر ار نکنی یاد چه تدبیر
شاهی و تو را جانب درویش گذر نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن اشعاری درباره عشق و وابستگی به محبوب است. شاعر بیان میکند که هیچ هدف و مقصودی جز عشق به محبوب ندارد و هیچ مکانی جز کوی او نمیتواند مأوای او باشد. او به رغم سختیها و رقیبان، تنها در جستجوی وصال معشوق است. شاعر بر این باور است که زیبایی چهره محبوب، قابل فهم برای همه نیست و این تجربهای ویژه است. او عشق را با خون و خاک درآمیخته و میگوید که اگر عشق واقعی وجود نداشته باشد، هیچ ارزشی ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی غیرقابل قیاس و بسیار ارزشمند است و یادآوری محبوب برایش بسیار مهم است.
هوش مصنوعی: ما جز دیدن روی تو هدف و مقصودی نداریم و هیچ جای دیگری برای آرامش و پناهگاه ما نیست.
هوش مصنوعی: من از ظلم و بیرحمی رقیبان دور نمیشوم و همیشه به دنبال وصالت هستم، و از خطرهایی که ممکن است به وجود آید، ترسی ندارم.
هوش مصنوعی: هر کسی نمیتواند ارزش زیبایی تو را درک کند؛ بسیاری از انسانها که به ظاهر بیخبر و بیاعتنا به اطراف هستند، در حقیقت دارای بینش و درک عمیق نیستند.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی غم دوری محبوب را تحمل کنی، باید درد و اندوه خود را فراموش کنی و با جان و دل به یاد او باشی، زیرا دیگر شوقی از دیدارش در دل نیست.
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبت به کسی نداری، ارزش و اهمیتی هم برای او قائل نیستی. درختی که میوهای نداشته باشد، کسی به او توجه نمیکند.
هوش مصنوعی: اگر دستی را که سقوط کرده بگیری، این مهارت است؛ اما اگر فقط به او پا بزنی، این هنر نیست.
هوش مصنوعی: ما فقط خواهان بوسه از لبهای زیبای محبوب هستیم و نیازی به چیز دیگری نداریم، زیرا به آنچه که داریم، شکرگزاری میکنیم.
هوش مصنوعی: عزیزم، اگر به یاد آن کوچک نیفتی، چه تدبیری برای پادشاهی خواهی داشت و تو حتی از کنار درویش نیز نمیگذری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آوخ گلهٔ پیری پیش که کنم من
کین درد مرا دارو جز تو بدگر نیست
ای پیر بیا تا گله هم با تو کنم من
زیرا که جوانان را زین حال خبر نیست
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
در جشن می عشق که خون جگرم ریخت
نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
مستان میعشق درین بادیه رفتند
[...]
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستست
وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی
[...]
ما را ز سر کوی غمت راه به در نیست
مشکل که جز این کوی مرا روی دگر نیست
دل بردی و جان را به غم عشق سپردی
و امروز غذایم بجز از خون جگر نیست
این شب چه شب محنت ایام فراقست
[...]
زان سینه چه راحت که ره زخم بدر نیست
بادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست
با این همه تنگی که نصیب دهن اوست
داغم که چرا روزی ارباب هنر نیست
چشمت غم آن زلف سیه روز ندارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.