گنجور

 
صغیر اصفهانی

ما را بجز از روی تو منظور نظر نیست

ما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست

از جور رقیبان ز رهت روی نتابم

من وصل تو میجویم و خوفم ز خطر نیست

قدر رخ خوب تو نداند همه چشمی

هر بی سر و پایی به جهان اهل نظر نیست

گو خون جگر نوش کن و خاک بسر ریز

آنرا که ز دیدار تواش شوق بسر نیست

گر عشق نداری بر کس قدر نداری

قدری نبود آن شجری را که ثمر نیست

گر دست ز افتاده بگیری هنر آنست

ور نه زدن پای به افتاده هنر نیست

ما بوسه نخواهیم جز از لعل لب یار

آری مگسانرا هوس الا بشکر نیست

جانا ز صغیر ار نکنی یاد چه تدبیر

شاهی و تو را جانب درویش گذر نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصرالمعالی

آوخ گلهٔ پیری پیش که کنم من

کین درد مرا دارو جز تو بدگر نیست

ای پیر بیا تا گله هم با تو کنم من

زیرا که جوانان را زین حال خبر نیست

عطار

از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست

مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست

در جشن می عشق که خون جگرم ریخت

نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست

مستان می‌عشق درین بادیه رفتند

[...]

مولانا

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست

تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست

ای خشک درختی که در آن باغ نرستست

وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست

بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی

[...]

جهان ملک خاتون

ما را ز سر کوی غمت راه به در نیست

مشکل که جز این کوی مرا روی دگر نیست

دل بردی و جان را به غم عشق سپردی

و امروز غذایم بجز از خون جگر نیست

این شب چه شب محنت ایام فراقست

[...]

کلیم

زان سینه چه راحت که ره زخم بدر نیست

بادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست

با این همه تنگی که نصیب دهن اوست

داغم که چرا روزی ارباب هنر نیست

چشمت غم آن زلف سیه روز ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه