گنجور

 
صغیر اصفهانی

روزگاریست که چون حلقه مقیمم بدرت

از چه لطفی نبود با من بی پا و سرت

من و پیمان تو از لاغری و از سستی

نه عجب هر دو نیاییم اگر در نظرت

نه نهان از بصری و نه عیان در نظری

می ندانم که پری نام نهم یا بشرت

گرچه هستی تو خراباتی و هرجایی لیک

جز بخلوت نتوان دید رخ چون قمرت

شکرلله که شدی از رخ او عکس پذیر

شستم ای آینهٔ دل چو ز خون جگرت

همچو جبریل بجایی نرسی ای سالک

گر بدل هست غم سوختن بال و پرت

نشوی باخبر از یار و نیابی مقصود

مگر آندم که ز خود هیچ نباشد خبرت

ایکه اندر طلبش گرد جهان میگردی

تا که از پای نیفتی ننهد پا به سرت

قندش از یاد رود در همهٔ عمر صغیر

هر که آگه شود از گفتهٔ همچون شکرت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

ای فرشته صفتی کز سر تعظیم و جلال

زیر ران شدست ابلق شام و سحرت

معنی بکر به دور تو چو نی سر بفراشت

از چه از همدمی لفظ خوش چون شکرت؟

بر سر آمد ز جهان ذات تو چون موی و مباد

[...]

سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

[...]

سیف فرغانی

ای که شاهان جهانند گدایان درت

پادشاهست گدایی که بیابد نظرت

چون توانگر اگرت تحفه نیارم بر در

همچو درویش بیایم بگدایی بدرت

ای برو خوب چو اشکوفه باران دیده

[...]

آشفتهٔ شیرازی

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

نه مباح است در این ماه من سفرت

ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل

دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت

تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم

[...]

جیحون یزدی

رخشد از چهره همی جلوه شمس و قمرت

مگر از مهر بود ما در و از مه پدرت

پدر و مادرت از ماه و زمهر است مگر

که برخساره بود جلوه شمس و قمرت

تو بدین طره و رخسار بهر جا گذری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه