گنجور

 
صغیر اصفهانی

تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیست

دل نیست لحظه ئی که خروشان چو چنگ نیست

مانند دف همی خورم از دست غم قفا

تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیست

با غیر خوش بصلحی و با آشنا به جنک

آگه کسی بکار تو زین صلح و جنک نیست

دیوانه تا شدم ز غمت در قفای من

آن طفل کو که دامن او پر ز سنک نیست

از تیر غمزهٔ تو کند زاهد احتراز

غافل که هر دلی هدف این خدنک نیست

تنها نه از غم دهنت تنگدل منم

در شهر کو دلی که از این غصه تنک نیست

آنکس که دل به نرگس و گل داده باخبر

زان چشم نیمخواب و رخ لاله رنگ نیست

در بزم ما حکایت حسن است و عشق و بس

اینجا حدیث رستم و پور پشنگ نیست

ترسم که می نخورده رسد محتسب ز در

ساقی شتاب کن که مجال درنگ نیست

بد نام اگر شدیم بعشق بتان چه باک

ما را دگر صغیر غم نام و ننگ نیست