گنجور

 
صغیر اصفهانی

الا تا خویشتن بینی نه بینی روی جانانرا

بلی ابر از نظر پنهان کند خورشید تابانرا

مقام وحدت است اینجا تو و جانان نمیگنجد

از آن مگذر که خود بینی ز خود بگذر ببین آنرا

چو جوئی آن صنم باز آی از دیر و حرم یعنی

ز پای جان خود بر دار قید کفر و ایمانرا

ز عشق آن پری ناصح مکن منعم که میدانم

نه بیند این سر شوریده دیگر روی سامانرا

من اندر خواب زلفش دیدم و حالم پریشانشد

توهم چون من شوی بینی گر اینخواب پریشانرا

وصالش جوی در محنت که توأم ساخته حکمت

طواف کعبه و پیمودن کوه و بیابانرا

گر افتادی ز پا میرو بسرکاردبرون روزی

جمال کعبه از پای دلت خار مغیلانرا

ترش‌روئی دی از پی بهاری آورد شیرین

به بینی سبز و خرم کوه و صحرا و گلستانرا

به تحقیق ارگشائی دیدهٔ دل را توان دیدن

خود اندر دامن ابر سیه گل‌های خندانرا

شنیدی زنده دارد آب حیوان خضر را بازی

تو هم در ظلمت گیتی طلب کن آب حیوانرا

توئی آنکسکه حق گوید نفخت فیه من روحی

خودارناخواندئی میپرس از انکو خوانده قرآنرا

بسی جای شگفتست این چو نیکو بینی‌ای انسان

که با آن روح رحمانی بری فرمان شیطانرا

سیه گشته است چشمت از شتاب گردش گردون

از این رو می‌نیاری دید دست چرخ گردانرا

خط پرگار دوران نقطهٔی اندر میان دارد

بجو آن نقطهٔ مرکز مشو سرگشته دورانرا

اگر آن نقطه را جویی صفت زان نقطه دان دائر

مدار گنبد گردون نظام ملک امکانرا

ز قرب و بعد آن نقطه است کاید درمیان صحبت

بیان سازند اهل دل چو شرح وصل و هجرانرا

اگر آن نقطه را خواهی محل جو در دل آنان

که دیو نفس کشتند و طلب کردند یزدانرا

بدست صدق دامان گروهی گیر کز صفوت

به ناپاکی و بی‌باکی نیالودند دامانرا

بدرویشان عالی رتبتی پیوند کز همت

فرو نارند سر مرتاج قیصر تخت خاقانرا

سخن بی‌پرده گر خواهی ز جان شو بنده آنان

که راه بنده‌گی پویند از جان شاه مردانرا

شهنشاهی که آید هر که در خیل غلامانش

بخود همدوش بیند آدم و نوح و سلیمانرا

برای هرچه جز حق فرض کن آغاز و پایانی

بدست مرتضی دان امر آن آغاز و پایانرا

مجو بی مهر او غفران حق کاندر صف محشر

بشرط مهر او دارد خدا مبذول غفرانرا

شها ای کوه حلم و بحر علم و معدن حکمت

که از خو آن عطای خویش دادی لقمه لقمانرا

توئی مقصود از اینمطلب توئی منظور از اینمعنی

که حق بر صورت خود خلق فرموده است انسانرا

تو روشن میکنی ماها چه آفاق و چه انفس را

تو روزی میدهی شاها چه کافر چه مسلمانرا

شهنشاها توئی کت بینم اندر حیطه قدرت

مسخر شش جهت هم پنج حس هم چار ارکانرا

صلت خواهم بدین اشعار و آن اینست کافزائی

بروح پاک پیر و باب من اکرام و احسانرا

چه گویم من بوصفت با وجود اینکه میبینم

در اوصاف تو از قول خدا آیات قرآنرا

صغیر از شرم شد خاموش آری کی بود در خور

ثنای چون تو دانائی من ناچیز نادانرا