گنجور

 
صفایی جندقی

مرا چون تو یاری غم گسار است

به غم شادم ور افزون از شمار است

الا ای گلستان اهل معنی

که گل های تو با آسیب خار است

به جام از شیر و شهدم گر شرابی است

به کامم دور از آن لب زهر مار است

به کوثر از آن دهانم دعوت از چیست

نپندارم که چونان خوش گوار است

مرا با این لب از تسنیم ننگ است

مرا با این رخ از فردوس عار است

به لب شرم رخ مرجان و یاقوت

به رخ رشک دل نارنگ و نار است

بداهت های آن نوشین دهن بین

که با چندین ملاحت شهد بار است

نعیم جنت ار باور نداری

ندیدش دیدم اینک بزم یار است

کز آسایش نعیم اندر نعیم است

و ز آرایش بهار اندر بهار است

صفایی بی وفایی های خوبان

گناه از بخت ما نز روزگار است

 
 
عنصری

سده جشن ملوک نامدار است

ز افریدون و از جم یادگار است

زمین گویی تو امشب کوه طور است

کز او نور تجلّی آشکار است

گر این روز است شب خواندش نباید

[...]

ادیب صابر

خوشا وقتا که وقت نوبهار است

مساعد روز و میمون روزگار است

زمین چون لعبت شمشاد زلف است

جهان چون کودک عنبر عذار است

کجا پایت برآید گلستان است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

مشو خاقانیا مغرور دولت

که دولت سایهٔ ناپایدار است

به دولت هر که شد غره چنان دان

که میدانش آتش و او نی‌سوار است

چو صبح است اول و چون گل به آخر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه