گنجور

 
صفایی جندقی

مرا امروز اختر سازگار است

زمین پامرد و گردون دستیار است

سعادت همدم و دولت هم آغوش

که آن زرین میانم درکنار است

زهی یاری که کینش بی ثبات است

خهی ماهی که مهرش ا ستوار است

وفا پرور حیا خونی هوا خواه

که دلجویی و دلداریش کار است

ز مهرش پایه برتر بینم اما

ز فرط مهربانی خاکسار است

ولی با این کمال از غایت حسن

تنی نی کز کمندش رستگار است

چه دل ها کز فراقش در فغان است

چه تن ها کز برایش بی قرار است

چه لب ها کز دو لعلش پر خروش است

چه سرها کز دو چشمش پر خمار است

چه جان ها کز جمالش ناصبور است

چه رخ ها کز هوایش پر غبار است

از این جمع پریشان گرفتار

صفایی هم به جانش خواستار است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

خوشا وقتا که وقت نوبهار است

مساعد روز و میمون روزگار است

زمین چون لعبت شمشاد زلف است

جهان چون کودک عنبر عذار است

کجا پایت برآید گلستان است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

مشو خاقانیا مغرور دولت

که دولت سایهٔ ناپایدار است

به دولت هر که شد غره چنان دان

که میدانش آتش و او نی‌سوار است

چو صبح است اول و چون گل به آخر

[...]

عطار

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ازین ره دور اگر جانت به کار است

وگر سیری ز جان در باز جان را

که یک جان را عوض آنجا هزار است

تو هر وقتی که جانی برفشانی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۸۹ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه