گنجور

 
صفایی جندقی

به هجرم صبح روشن شام تار است

لبم نالان و چشمم اشکبار است

مرا از شام هر شب تا سحرگاه

به یادت دیدگان اختر شمار است

چو در راه صبا زلف پریشانت

تن از تاب فراقم بی قرار است

شبان تیره ام پهلوی تب ناک

چو کانون از تف دل شعله بار است

مرا از دیده دامن غرق خوناب

مرا از سینه مسکن پر شرار است

سرشکم روی هامون گشته جاری

فغانم سوی گردون ره سپار است

رخم خجلت ده برگ خزانی

دلم شنعت زن ابر بهار است

ز مژگان ریختم بس اشک گلگون

بر و دامان و جیبم لاله زار است

از این آبم فتد کشتی در آتش

به هجرم گر ورای گریه کار است

مگو با دل صفایی راز او نیز

کجا کس محرم اسرار یار است

 
 
عنصری

سده جشن ملوک نامدار است

ز افریدون و از جم یادگار است

زمین گویی تو امشب کوه طور است

کز او نور تجلّی آشکار است

گر این روز است شب خواندش نباید

[...]

ادیب صابر

خوشا وقتا که وقت نوبهار است

مساعد روز و میمون روزگار است

زمین چون لعبت شمشاد زلف است

جهان چون کودک عنبر عذار است

کجا پایت برآید گلستان است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

مشو خاقانیا مغرور دولت

که دولت سایهٔ ناپایدار است

به دولت هر که شد غره چنان دان

که میدانش آتش و او نی‌سوار است

چو صبح است اول و چون گل به آخر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه