گنجور

 
صفایی جندقی

تعالی الله چه گویم ز آن نکویی

که نیکوتر بود از هر چه گویی

پری در کسوت مردم پدیدار

ملک در جلد انسان رفته گویی

مرا باور نمی شد کآدمی زاد

بدین حد می رسد در خوب رویی

بدین خلق از خدا خواهم کرا باز

بدین مهر از کجا جویم چو اویی

نه کاره یابمش بر ترک پرخاش

نه مایل بینمش بر جنگ جویی

به صد منزل گریزان از مناعت

به صد فرسنگ دور از تند خویی

به نامیزد بتی خوش خوکه او راست

امان بختی به جای فتنه جویی

به میدان تو تنها گشته پامال

به چوگان تو سرها کرده گویی

به سیر بوستان برخیز کز شرم

به جای خود نشیند سرو جویی

مجاور مانم آن در را که پائی

مسافر آیم آن ره را که پویی

صفایی را بکش یا پیش خودکش

خلاصم کن خدا را زین دورویی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

به هر شام و سحر گریم بکوئی

که جاری سازم از هر دیده جوئی

مو آن بی طالعم در باغ عالم

که گل کارم بجایش خار روئی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
عین‌القضات همدانی

یقین دان کو نباشی تو ولیکن

نباشی در میان آنگه تواوئی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه