گنجور

 
صفایی جندقی

آه که گشتم ز عشق با همه دانی

عاشق آن ترک بچه همدانی

از چه نهان شد ز چشم مردم اگر خود

لعبت ما نیست شرم صورت مانی

مرغ دل از قید گیسویش سوی گلشن

پر نگشاید به ذوق بال فشانی

خاک به فرقم اگر همی دهم از کف

خاک سر کوی او به تاج کیانی

بهر خدای ای صبا به بزم دلارام

بگذر و از من پس از سلام رسانی

با تب و تیمار و سوز و زاری و افغان

از غم و دردم چنانکه دیده و دانی

شرح و بیانی نه مختصر که مفصل

سرکن و با وی بگوکه گفت فلانی

سوختنم بیش از این مخواه خدا را

چاره ی دردم بکن چنانکه توانی

نیست وفای نهانیت به من اما

گه به گهم دل بجو به مهر زبانی

کین ضمیر از درون به روی میفکن

گرچه به دل نیستت محبت جانی

آنقدر از نام من که عشق تو پیداست

نظم صفایی ز حسن تست نشانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

آن که نماند به هیچ خلق خدای است

تو نه خدایی، به هیچ خلق نمانی

روز شدن را نشان دهند به خورشید

باز مر او را به تو دهند نشانی

هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفته‌ست

[...]

سنایی

چونت نپرسم بگویی اینت کراهت

چونت بخوانم نیایی اینت گرانی

دعوی دانش کنی همیشه ولیکن

هیچ ندانی ورا که هیچ ندانی

سوزنی سمرقندی

هم بجمال و کمال و هم بجوابی

کس بپدر ماند اینچنین که تو مانی

هر که ترا دید سعد دولت پنداشت

گرچه نماندست وی تو دیر بمانی

آینه سعد دولت است جمالت

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

بی اثر نعمت تو نیست دهانی

بی کمر خدمت تو نیست میانی

در ره تو چرخ کیست حلقه بگوشی

بر در تو عقل کیست بسته دهانی

چون تو نخیزد بروزگار کریمی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه