گنجور

 
صفایی جندقی

از این خشم و غرور و سرگرانی

وزین بی رحمی و نامهربانی

ملامت ها کشد بر بی وفایی

قیامت ها کند در دلستانی

شکایت با که گویم ز آن پری روی

که دل بربود از دستم نهانی

به تیر اولم از پا در افکند

مرا آخر کشد زین شق کمانی

صنوبر گفتمش ماند به بالا

ولی آنرا نباشد این روانی

خرامان می رود گویی در این مرز

به راه افتاده سرو بوستانی

فرازان قامتی چون شاخ شمشاد

فروزان طلعتی چون نقش مانی

مگر دارد سرکشور گشایی

مگر دارد دل گیتی ستانی

بیا واعظ به خلوت خانه ی خاص

اگر خواهی خواص از زندگانی

عوام الناس را بگذار و بگذر

چه حاصل باشدت زین خرچرانی

صفایی در صفاتش من چه گویم

که نطقم بسته شد با این روانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی

ولیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی

کسایی

به جام اندر تو پنداری روان است

و لیکن گر روان دانی روانی

به ماهی ماند ، آبستن به مریخ

بزاید ، چون فراز لب رسانی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کسایی
عنصری

شکفته شد گل از باد خزانی

تو در باد خزانی بی زیانی

همه شمشاد و نرگس گشتی ای دل

چه چیزی مردمی یا بوستانی

ز بوی موی پیچان سنبلی تو

[...]

ابوالفضل بیهقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی‌

و لیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی‌

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه