گنجور

 
صفایی جندقی

در عهد غیر دلبر پیمان گسست ما

درد ا ز حسرت دل پیمان پرست ما

تا آرمت به مهر کنم با رقیب صلح

از بخت شوم خانه خصم است بست ما

مغرور هوش خود مشو ای دل که دیده ایم

صد مرد برنیامده با ترک مست ما

افتاد عاقبت سر زلفش به دست غیر

دیدی که جست ماهی دولت ز شست ما

شهری ز ملک خویش به تاراج داده اند

فتحی نکرده اند بتان در شکست ما

بادش به دست باده کوثر ز دست حور

گر شحنه این پیاله نگیرد ز دست ما

خط رست وکار بوسه ز لعلش به کام شد

شکر به یمن دمید از کبست ما

انکار عشق ما کند آری بود غریب

معنی به چشم عابد صورت پرست ما

از جان نصیحت تو صفایی کنیم گوش

روزی اگر زمام دل آید به دست ما

 
sunny dark_mode