گنجور

 
فیاض لاهیجی

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!

آزار ما روا نبود بیش ازین دگر

رنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!

دست دعا برای تو داریم بر سپهر

غیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما!

امید هست اینکه بیابیم هر چه نیست

اکنون که سر به نیست برآورده هست ما

امشب که گوش ناله شنو در کمین نبود

شیون بلند داشت نواهای پست ما

بر خویش یافتیم ظفر، غیر ازین نبود

تیری که یافت فیض گشادی ز شست ما

ما را بدایتی است پس از منتهای دهر

شام قیامت است صباح الست ما

ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبر

دانش‌پذیر نیست دل لایمست ما

فیّاض طعن خواری ما بیش ازین مزن

عزّت بود به خاک مذلّت نشست ما