گنجور

 
صفایی جندقی

یار در طرف چمن پرده ز رخسارگرفت

عرق شرم ز روی گل وگلنار گرفت

گاه از نازش قد صولت شمشاد شکست

گاه ازتابش خد رونق گلزار گرفت

خواب از دیده ی دیوانه و عاقل برداشت

تاب از سینه ی آزاد و گرفتار گرفت

به قیام از همه جا شور قیامت انگیخت

به خرام از همه کس قوت رفتار گرفت

چهر و زلفش نه ز من سبحه و سجاده ربود

کز کف و کتف برهمن بت و زنار گرفت

هرکه دید آن بت لیلی شکر شهر آشوب

بی خود از خانه چو مجنون ره کهسار گرفت

چشمش ار برد به شوخی دل مردم نه عجب

عجب آن است که مست آمد وهشیار گرفت

در رهش گر سر و جان رفت میندیش دلا

می توان داد جهانی که چنین یار گرفت

شرح تیمار صفایی قلم از دوده نگاشت

باز دود دلش از خامه  و طومار گرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

شد دگرگونه دگری یار گرفت

این که در کار بلای دل ما می‌کوشید

اثر قول حسودست که برکار گرفت

دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم

[...]

سیف فرغانی

عشق تو عالم دل جمله بیکبار گرفت

بختیار اوست برما که ترا یار گرفت

من اسیر خود واز عشق جهانی بیخود

من درین ظلمت وعالم همه انوار گرفت

وقت آنست که از روزن ما در تابد

[...]

صائب تبریزی

جوش سودا ز سرم عقل گرانبار گرفت

این چنین گل نتوان از سر دستار گرفت

چمن آرای مرا حاجت در بستن نیست

جوش گل راه تماشایی گلزار گرفت

یغمای جندقی

ظلمت خط تو پیرامن رخسار گرفت

یا رب از آه که این آینه زنگار گرفت

می بیاور که خبر می دهد از فصل بهار

لطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت

ترک یغما سپهش از نگهی هوشم برد

[...]

صفایی جندقی

خجلت مشتری آن مه ره بازار گرفت

مهر و مه را به یکی جلوه خریدار گرفت

نقد کی نسیه کجا مفت نه چون گفت به چند

دل و دین همه بی درهم و دینار گرفت

بیش و کم جان به تن بنده و آزاد فزود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه