گنجور

 
صفایی جندقی

صفایی مگر ز نو نگاری دگر گرفت

که پیرانه سر دگر جوانی ز سر گرفت

بدین رای و رو ترا که یارد ملک شمرد

بدین خلق و خو ترا که تاند بشر گرفت

تو با این وفا و مهر دل و دیده اش نبود

به مهر آن بی وفا که دل ز مهر تو برگرفت

زبان کوکش از بیان شکر ریزد از دهان

خجل آنکه از عمی رخت را قمر گرفت

به زلف ورخت مباح که مالم هبا شمرد

به چشم و لبت حلال که خونم هدر گرفت

صفایی زیان نکرد به سودای عشق تو

دلی داد و از غمت دو عالم جگر گرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صفایی جندقی

نقاب از تمام رخ بتی شوخ برگرفت

دل نیم سوز ما از این شعله در گرفت

بتان با کمان و تیر ز مردم ربوده دل

بت من هزار دل به لعل و گهر گرفت

گرآنان دل کسان به حنظل برند و زهر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه