گنجور

 
صفای اصفهانی
 

مرد که بر کند دل ز صحبت نادان

بر خرد افزاید و بکاهد نقصان

اندک اندک شود مصاحب دانا

مرد که بر کند دل ز صحبت نادان

حکمت لقمان طلب ز مکرمت پیر

پیر شوی ای پسر ز حکمت لقمان

شاد روی از سواد اعظم کامل

در ده جاهل مرو که گردی پژمان

چون صدف بی فساد باش که گردد

بارش نیسان در آن ل آلی غلتان

باران لؤلؤ شود چو رای صدف کرد

زهر شود در دهان افعی باران

ای دل عامی که سنگ میبری از کوه

کوه گران پاره شد ز هیبت یزدان

نرم نگشتی بزیر پتک حوادث

الحق سختی بدان مثابه که سندان

سندان در آتش ار نهند شود آب

آب نگشتی ز تاب آتش حرمان

سخت تری ای جماد از تو نکوتر

پست تری ای بلندتر ز تو حیوان

حیوان به زان که پای بند طبیعت

خاک به از هیکلی که باشد بی جان

هیکل بی جان اگر نه خاک همی شد

تا که بروید بصورت گل و ریحان

بود جمادی جماد را چه شرافت

بر گهر آبدار حضرت انسان

انسان باید شدن ز مردن مگریز

اول از جان گذشتن آنگه جانان

جانان در دل چگونه پای گذارد

رحمن ناید فرو بخانه شیطان

دل که در او نیست نور سر حقیقت

خانه شیطان بود نه خانه رحمن

باید کشتن که چار مرغ خلیلند

در تنت ای مرغ خانه چارخشیجان

باید از مرغ خانه جستن و جستن

شهپر باز سپید ساعد سلطان

ساعد سلطان مکان باز سپیدست

چارم گردون مقام چشمه رخشان

مرغ نئی تابکی به بیضه کنی خواب

مار نئی تا کجا بخویشی پیچان

پهلوی عنقا بگیر خانه که دائم

بیضه عنقاستی بحوصله آن

جوجه عنقا درون بیضه عنقا

عنقا در پشت قاف هستی پنهان

خواهی اگر ره بری بمنزل سیمرغ

توسن همت ز قاف هستی بجهان

روید بیضا طلب که بر کف دیگر

من نشنیدم عصا که گردد ثعبان

ثعبان گردد ولیک در ید بیضا

چون ید و چونان عصای موسی عمران

ای پسر آزموده از پدران پند

پند پدر را بگوش جان کن مرجان

مرجان خون خورده تا که گشته گران سنگ

خون خوری این گوهر ار فروشی ارزان

خونخور وخامش نشین و کسب هنر کن

رنگ پذیر آب جو چو لاله نعمان

بدو حمل دانه باش در شکم خاک

آخر خرداد آفتاب گلستان

چیست هنر یافتن حقیقت توحید

کسب چه آگاهی از طریقت عرفان

حکمت باید که مرد زنده بماند

مکنت خواهد که سر بگیرد سامان

حیرتم افزاید از کسان که ندانند

نقمت از نعمت و عقاب زغفران

روضه رضوان طلب کنند و فروشند

حوزه توحید را بروضه رضوان

جمع بتوحید اگر نگردد اجزات

باشی باشی اگر بخلد پریشان

آنکه پریشان نیستی نبود کیست

من که بتوحید جمع دارم ارکان

دامان بر نیستی فشانده و دارم

گوهر در آستین و گنج بدامان

امشب مهمان ماست آن بت زیبا

از پی عز نثار مقدم مهمان

مرجان ریز ای دو جزع کشتی کشتی

گوهر بارای دو لعل عمان عمان

سر بگریبان بسی ببردم زین روی

سر زد خورشید وحدتم ز گریبان

سلطنت فقر اگر بیابی ای دل

خاقان گردی به رای و کسری و خاقان

پایان هرگز بحشمتت نبرد راه

سلطنت فقر را نباشد پایان

خیمه درویش اگر نباشد برپا

طاقه نه طاق را بلرزد بنیان

بشکنی ار عهد خود پسندی بندی

باشکن و زلف یار محکم پیمان

بسته آن موی گشت رسته ز ظلمات

تشنه آن روی برد راه بحیوان

گشته شمشیر شوق جست ز مردن

غرقه دریای عشق رست ز طوفان

گر بزدائی تو زنگ ز اینه دل

بر تو شود فاش هر چه باشد پنهان

سیر کنی در سلوک وادی وادی

از در اسلام تا بکعبه احسان

احسان خواهی ز کفر و ایمان بگذر

یکقدم این پایه برترست ز ایمان

پای گذار ای ملک بملکت درویش

کانجا باشد گدا و سلطان یکسان

مار بپوشد بمرغ جوشن داود

مور ببخشد بمرد ملک سلیمان

صعوه نیندیشد از مهابت شاهین

بره نپرهیزد از شرارت سرحان

از افق رفعت سمای الوهی

در تتق عزت سریره اعیان

برجیس از آفت و بال مبرا

ابلیس از شدت کمال مسلمان

کوش و بجوی و مجوی آدم وقتی

جنت و نیران تست طاعت و عصیان

ور طلبی جنت وصال حقایق

باید زد بر بپای جنت و نیران

راه نیابد بغیر آنکه بمیرد

بر در شمس وجوب ذره امکان

گر ندهی در میان قلزم توحید

کشتی هستی بچار موجه طوفان

طوفان بارد سحاب شرکت بر سر

نوح نئی ای پسر چرائی کنعان

یوسف مصر دلی و پادشه روح

تا کی در تن نشسته ئی تو بزندان

رخت ز زندان تن چو یوسف پرداز

گیر بتایید بخت تخت ز ریان

شاهی و جان بارگاه و مصر حقیقت

ماهی و دل آسمان و قالب کنعان

فرد شو از شایگان کثرت بگذر

جاه ترا بس گذار چاه باخوان

اهل طبیعت بشکل اخوان گر کند

گرگ چه باشد تو باش ضیغم غژمان

ایکه بگرگ هوا نگشتی غالب

بر گله خویشتن نباشی چوپان

گر چه بچندین هزار سال ربوبی

آمده پیش از ظهور هرمز و کیوان

در سنه الف و سیصد و یک هجری

سی و دو سالست در خشیجی کیهان

گز افق وحدت وجود وجوبی

کرده طلوع اختر صفای صفاهان

مادر توحید زاد طفلی بالغ

حکمت دادش بنام شیره پستان

بردش باب وفا بمدرس توحید

دادش درس صفا مدرس ایقان

مدرس کوی یقین مدرس معشوق

عشق سبق راز دار عشق سبق خوان

تا چه شود در ختام حاصل تحصیل

تا چه شود عاقبت نتیجه اذعان

وحدت بینائی مشاهد شاهد

توحید آگاهی موحد برهان

این همه عز و علا و رفعت و اجلال

ذره من یافت ز آفتاب خراسان

حضرت شمس الشموس مرشد توحید

مطلع و حد و ظهر و باطن قرآن

حاسد من را پدر نباشد و مادرش

این پسر آورده از گروهی کشخان

بی پدر ار حاسد منست به نشگفت

هست زنا زاده بر ولایت غضبان

قومی مر خویش را شناسند استاد

در بسخن گو کجاست مرد سخندان

تا نگرد دفتر صفای الهی

بر سخن ما سوی کشد خط بطلان

بیند در حرف حرف چامه من درج

حکمت چندان و علم عرفان چندان

چندان کش در شمار شیفته ماند

آنکه تواند شمار ریگ بیابان

حیف نباشد که یکدو بیهده گفتار

عامی و اندر خور هزاران هذیان

هذیان گویند و در سخن بفرازند

گردن گردون چگونه باشد گردان