گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ایدل ار خواهی بسر آهنگ افسر داشتن

کشور تجرید را باید مسخر داشتن

در طریق اهل معنی سلطنت را شرط نیست

با وجود کشور تجرید کشور داشتن

ننگ زیور دار ایدل زیور ار خواهی که هست

زیور اهل حقیقت ننگ زیور داشتن

نا قلندر باشد آن رهرو که در طی طریق

پای بند او شود موی قلندر داشتن

کشتن شهوت پر روحست و در معراج عشق

شاهباز عشقرا شرطست شهپر داشتن

باز روحت چون کبوتر گشت و میگفتم رواست

در پایم دوست میباید کبوتر داشتن

باز بال این کبوتر را مکن شهوت مران

راندن شهوت کبوتر راست ابتر داشتن

پای در شهر بقا بنهادن و فرماندهیست

خاک اقلیم فنا را افسر سر داشتن

آنچه بی رنگی کند در سیرسی رنگ وجود

رنگ ارژنگی نگردد سنگ آزر داشتن

ایکه خواهی داوری از خط داور سر مپیچ

داوری باشد سر اندر خط داور داشتن

ایکه از خر داشتن نازی بعزم دار مرگ

گر مسیحی رخت تن بایست بر خر داشتن

پیش اهل درد بهر سرفرازی خوشترست

نالش سر داشتن از بالش پر داشتن

اعتدال دوست را ننگست چشم از عاشقان

زلف چون شمشاد و قد چون صنوبر داشتن

بلکه دارد چشم آن کز عشق آن ابروی کج

راستی مانند ابرو پشت چنبر داشتن

کم نگر بر اختران بر آسمان دل برآی

چیست کوری چشم بینائی ز اختر داشتن

اختر توحید اگر تابید بر چرخ وجود

اختر از هفت آسمان بایست برتر داشتن

اندر آنکشور که خورشید حقیقت طالعست

کاریکذره ست صد خورشید خاور داشتن

نفس اگر لشکر کشد با عقل نفس دیگرست

عقل اگر دارد بسر سودای لشکر داشتن

در جهاد نفس من کردستم این کارای پسر

ترک سر کردن سبق گیرد ز مغفر داشتن

نیستت فرزندی این چار مام و هفت باب

ای برادر خواهی ار قدر وسه خواهر داشتن

میتوانی گر گذشتی زین شش و پنج و چهار

هفت گیسودار گردونی بچادر داشتن

دل نبندد هر که بر زلف شئون مرآت جان

میتواند با رخ جانان برابر داشتن

رسم دلبر داشتن را آزمودم سالهاست

باید از این آب و از این خاک دل بر داشتن

کافر عشقست آنکش پیش آن بت روست پاک

از مسلمانی گذشتن عشق کافر داشتن

سر آن خط مشوش را کسی داند که دید

بایدش مجموع درس عشق از بر داشتن

ایدل ار بر گرد مردان حقیقت بین رسی

دیده تحقیق را باید منور داشتن

فتنه صورت مشو مرد خدا بین را توان

دید رو از کام خشک و دیده تر داشتن

ایکه چشمت از انانیت حصاری به ندید

همتت ایمن نشست از حصن خیبر داشتن

کی توان کندن پی تسخیر این نفس یهود

این در خیبر مگر بازوی حیدر داشتن

مظهر اسم الهی راز دار عقل کل

آری آری اسم را رسمست مظهر داشتن

قصدمن زین اسم اعظم حرف ولفظوصوت نیست

این مسمای معانی را مصور داشتن

بل بود اسمی که مشتقست ز اوصاف قدیم

اسم مشتق چیست دانی وصف مصدر داشتن

نیست فرق مظهر از ظاهر بحکم اتحاد

میتوان دیدن ولی با راء/ی انور داشتن

هر که خواهد ایمنی از فتنه یاجوج نفس

بایدش عقلی چنو سد سکندر داشتن

سد اسکندر چه باشد روی دارای وجود

دیدن و آئینه جان را منور داشتن

کیست دارای وجود کامل کافی علیست

کانچه گویم در حقش بایست باور داشتن

سر که خود را پیش پای حضرت او داشت خاک

ننگ دارد بالله از دیهیم قیصر داشتن

پای کو ننمود کف خویش از این رهگذر

عار دارد استوا بر تخت سنجر داشتن

راست ناید بر صحیفه هیکلی سطر وجود

جز تنی مسطر رگی چون خط مسطر داشتن

در کتاب دل نظر کن نقش روی نفس کل

تا توانی سر این صورت بمنظر داشتن

هر که بو جهلست گو بر معجزاتش بین که نیست

کار سلمان چشم اعجاز از پیمبر داشتن

با خلوص و صدق شو تا بوذر و سلمان شوی

سهل نبود قدر سلمان و ابوذر داشتن

در ظلال پرده قدرش ندیدن عرش راست

عقل را در پرده غفلت مستر داشتن

پرده غفلت چه باشد از در انعام او

چشم بستن چشم از این درب آن در داشتن

از طبیعی خواستن سر الهیات راست

از مزاج کاسنی امید شکر داشتن

باوجود خم ز ساغر داشتن چشم شراب

باوجود بحر روی خود بفرغر داشتن

فخر امکانیست بر سلطانی و سلطانی است

بندگی بر درگه سلطان قنبر داشتن

ای که اهل آذری بر آذر عشق آر روی

بهر آذر خوی کن طبع سمندر داشتن

قدرت درویش او گر وقر بدهد کاه را

میتواند کوه را چون کاه لاغر داشتن

گر برو به روی بدهد تا نماید ضیغمی

ننگ روباهست رو بر ضیغم نر داشتن

کوه را گو پیش حلم او ز دعوی رسته باش

علم را در علم باید سنگ دیگر داشتن

برگزیدن این و آن را بر با و باشد شبیه

بر شبه آوردن و همسنگ گوهر داشتن

کس شبه همسنگ گوهر کی کند پیش حکیم

کی عرض را میتوان در حد جوهر داشتن

گر نباشد قطب گردون وجود اولیاء

آسمان کی میتواند قطب و محور داشتن

اولیا را گر نباشد پادشاهی چون علی

چون توانند از مه و خورشید چاکر داشتن

گلشن توحید را باید گل صدق و صفا

تا تواند شیر را در بیشه مضطر داشتن

گل همان بهتر که بدهد بر غضنفر چشم زخم

نی رخی تابنده چون چشم غضنفر داشتن

این گل صدق و صفا در گلشن توحید ماست

از خلوص جان باین روح مطهر داشتن

نقطه ئی از علم توحیدش دبیر چرخ پیر

شرح نتواند دهد با هفت دفتر داشتن

هفت دفتر چیست این آن نقطه باشد کاندرو

دائره ایجاد را یارند مضمر داشتن

فاقد کل میتواند در ظلال عقل او

نفس را در عین بی برگی توانگر داشتن

گفت احمر بین جنبیکم لکم اعدا عدو

این کلام الله را نتوان محقر داشتن

اژدر نفس ای برادر خفته بر بالای گنج

گنج خواهی باید اول وضع اژدر داشتن

گنج پر گو گرد احمد اژدر آنرا پاسبان

دفع اژدر کردن و گوگرد احمر داشتن

اهل نفسی از تو شش وادیست تا اخفای دوست

خویش را چون مهره می نتوان بششدر داشتن

اسب تن پی ساز و با رفرف سواران شو رفیق

طی نگردد این طریق از اسب و استر داشتن

جان من نه پای در باب تولای ولی

تا توانی این عدو را در پس در داشتن

این ولی عصر این اکسیر اعظم این امام

خاک شو تا زر شوی این کشتن آن بر داشتن

نفس نتواند شمار خویش از خیل عقول

جز که از همت ره انجامی مشمر داشتن

ای ره انجام وجودت عقل در سیر صعود

ناطقستی نفس ما بر عشق رهبر داشتن

از پی اثبات ذات خویشتن ذات ترا

کرد ظاهر خواست حق برهان اظهر داشتن

خطبه خواندن مر خطیبان را بنام تست پای

برفراز بام این نه پله منبر داشتن

با فروغ آفتاب همتت ما را خطاست

تکیه بر خورشید گردون مدور داشتن

عام کی داند ترا کش در نظر پایه ولیست

دست بر عمرو و توانائی بعنتر داشتن

از نصیری پرس سر این که گوید آن خدای

عرش را یارد فرود و فرش را برداشتن

ای ولی الله اعظم صدر عرش کبریا

گر ترا بیند ترا خواهد مصدر داشتن

ای وجودت حشرا کبر هر که حشر اندر تو یافت

فارغست از انتظار حشر اکبر داشتن

ای قیامت فانی اندر قامتت با این قیام

نیست قائم حجت حشر مکرر داشتن

ای بهشت عدن روحانی که اشعار صفا

در مدیحت بر بهشت آموخت کوثر داشتن

آسمانم باز با سلطان فقرا فکند کار

بعد چندین سال با صد حشمت و فر داشتن

حشمت من را درین دانست اینجا آمدن

صدق آوردن دل و جان ثنا گر داشتن

گفت نتوان گوهر توحید آوردن بدست

جز دلی در بحر عرفان آشناور داشتن

از شهود و غیب مطلق در مظاف آن و این

با وجود کون جامع مخزن زر داشتن

مخزن زر داشتن نبود بود در خاک شور

از عطش جان دادن و دریای اخضر داشتن

ای ظفرهای ترا در پنج حضرت امتداد

میتوان ما را بامدادی مظفر داشتن

ایکه خواهی شعر گفتن شعر ناگفتن بخواه

شعر گفتن نیست چون رزق مقدر داشتن

کسب کردن باید و دانستن سر علوم

صحو معلوم و قوانین مقرر داشتن

تا توان گفتن دو بیتی را که گر بیند خبیر

صورت او را تواند سر مخبر داشتن

نه دو زحف از چار بحر آوردن و از ابلهی

ابتری گفتن ملقب احذ مضمر داشتن

گر نداند نیز نام اخذ و قبض آنهم رواست

نقطه را ناخوانده لاف خط پر گر داشتن

تا سپهر لاجوردی رنگ با کف الخضیب

ثابتست اندر سر تیر دو پیگر داشتن

جسم احباب تو چونان صورت سعدالسعود

باد تقویمش بفال سعد اکبر داشتن

فرق اعدایت بزیر تیغ مریخ ار توان

نحس اکبر را نشیب نحس اصغر داشتن