گنجور

 
صائب تبریزی
 

هزار حیف که از رهگذار بی بصری

نیافتم خبری از جهان بی خبری

درین بهار که فصل چراندن نظرست

در آشیانه به سر بردم از شکسته پری

فغان که خرج زمین شد تمام در خامی

ز سنگ حادثه، بارم چو نخل رهگذری

همان ز بیم شکستن به خویش می لرزد

اگر چه شیشه بود در دکان شیشه گری

رسید بید به وصل نبات آخر کار

به شکوه تلخ مکن کام خود ز بی ثمری

به نور عاریه فربه مشو که عمر هلال

به یک دو هفته ز ایام می شود سپری

مخور ز دل سیهی بر دل سحرخیزان

که هست تیغ دودم آه و ناله سحری

ز من توقع پیغام و نامه بی خبری است

که عقل و هوش من از رفتن تو شد سفری

به آفتاب رسانید خویش را شبنم

به نیم چشم زدن از طریق دیده وری

مسنج ساده رخان را به نوخطان، که بود

صفای چهره بدیهی و حسن خط نظری

عیار حسن گلوسوز را چه می دانند؟

ندیده اند گروهی که چهره شکری

خبر چگونه توانم گرفت از دگران؟

که من ز خویش ندارم خبر ز بی خبری

دراز کن به اثر عمر خویش را صائب

که هست مرگ دگر در زمانه بی اثری