گنجور

غزل شمارهٔ ۵۹۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم

بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم

راهی که راهزن زد یک چند امن باشد

ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم

ساقی و باده من از سینه جوش می زد

روزی که بود مطرب از نغمه الستم

زان دم که عشق او بست از نیستی میانم

ز نار تازه ای شد احرام هر چه بستم

با دست در کف تن تا در خمار باشم

دارم تمام عالم روزی که نیم مستم

از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات

مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم؟

از صحبت گرانان در زیر سنگ بودم

جز گوشه دل خود در هر کجا نشستم

از نوخطان گسستم سررشته محبت

زان دم که صائب آمد زلف سخن به دستم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.