گنجور

 
صائب تبریزی
 

به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش

گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش

اگر ذوق تماشای خودآن مغرور دریابد

که می آرد دگر از خانه آیینه بیرونش ؟

در آن وادی که من چون سیل فارغبال میگردم

ز چشم آهوان دایم نظر بندست مجنونش

دگر عاشق به شیرین کاری صنعت چه دل بندد؟

که شیرین دهان تیشه فرهاد ازخونش

چنان قالب تهی کرده است صائب ازتماشایش

که همچون صبح صادق برسفیدی می زند خونش