گنجور

 
صائب تبریزی
 

هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد

طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد

حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را

استخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد

توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست

در کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟

بیخودی از خود پرستیها به فریادم رسید

دامنم چون صبح پاک از گریه مستانه شد

بر دو بینان کار در دریای وحدت مشکل است

ورنه ما را هر حبابی خلوت جانانه شد

از شراب لعل شد کان بدخشان سینه اش

چون سبو با دست خالی هر که در میخانه شد

یک خم می بود عالم تا اثر از ما نبود

خشک شد دست سبو تا خاک ما پیمانه شد

برگ عیش حسن از دامان پاک عاشق است

نخل ماتم می شود شمعی که بی پروانه شد

فکر آب و نان برآورد از حضور دل مرا

از بهشت آواره آدم از فریب دانه شد

چشم ما روزی که شد باچین ابرو آشنا

جو هر شمشیر، ما را ابجد طفلانه شد

خار خار آرزو در جان هر کس ریشه کرد

زود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد

دل شد از نظاره روی عرقناکش خراب

آخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد

حسن از گستاخی ما رفت در ابر نقاب

شمع در فانوس از بیتابی پروانه شد

سرگذشت زندگی و مرگ از صائب مپرس

مدتی در خواب غفلت بود تا افسانه شد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.