گنجور

 
صائب تبریزی

کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را

سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را

محو شد در حسن آن کان ملاحت، دیده ها

از زمین شور، بیرون شد نباشد دانه را

عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلیر

ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را

می شود در ساغر مخمور، می آب حیات

عاشقان دانند قدر جلوه مستانه را

نیست پروا سیل بی زنهار را از کوچه بند

می گشاید زور می آخر در میخانه را

در حریم کعبه خودبین سجده بت می کند

قبله رو گرداندن است از خویشتن این خانه را

از سفر با خود رهاوردی که آرد میهمان

بهتر از ترک فضولی نیست، صاحبخانه را

بس که دیدم کجروی از راست طبعان جهان

گردش گردون شمارم گردش پیمانه را

گنج را زین پیش در ویرانه می کردم نهان

این زمان در گنج پنهان می کنم ویرانه را

خلق دریا را نسازد گوهر شهوار تنگ

نیست پروایی ز سنگ کودکان دیوانه را

مصرف بیهوشدارو نیست مغز غافلان

پیش خواب آلودگان کوته کن این افسانه را

تا مگر ذکر مرا کیفیتی پیدا شود

از گل پیمانه سازم سبحه صد دانه را

یافت مژگان من از نور سحرخیزی فروغ

زلف شب سرپنجه خورشید کرد این شانه را

می گرفتم پیش ازین از دست ساقی می به ناز

این زمان از دور می بوسم لب پیمانه را

در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم

عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
غزل شمارهٔ ۲۲۵ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
وطواط

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]

سلمان ساوجی

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]

ناصر بخارایی

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

[...]

جامی

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه