گنجور

 
صائب تبریزی
 

از عشق دلی نیست که زخمی نچشیده است

این سیل سبکسیر به هر کوچه دویده است

ای غنچه خندان به حیا باش که شبنم

آواز شکر خنده گل را نشنیده است

در بردن دل اینهمه تعجیل چه لازم؟

این طور زلیخا پی یوسف ندویده است

در صاف خموشی نبود درد ندامت

دندان تأسف لب ساغر نگزیده است

صائب نفس مشک فشان تو مکرر

از مغز غزالان ختن عطسه کشیده است