گنجور

 
صائب تبریزی
 

رخسار تو روز سیه ریش ندیده است

زلف سیهت مفلسی دل نکشیده است

بر برگ گلت گرد کسادی ننشسته است

دنبال خریدار، نگاهت ندویده است

ابروی تو پیوسته به خوبی گذرانده است

چشم تو خمار می گلگون نکشیده است

تلخی ندامت نچشیده است دهانت

دندان تأسف لب لعلت نگزیده است

معذوری اگر قدر گرفتاری ندانی

پروانه ای از پای چراغت نپریده است

حق بر طرف توست در آزردن صائب

سر رشته پیمان تو هرگز نبریده است