گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت

دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت

گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود

می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

خون ما در چشمه خورشید رنگ جان گرفت

گر نگردد طعنه سنگین دلی دندان شکن

می توان خون خود از لبهای او آسان گرفت

دامن پاکان ندارد تاب دست انداز شوق

بوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت

لقمه بیرون کردن از دست خسیسان مشکل است

ماه نو دق کرد تا از خوان گردون نان گرفت

تا قیامت زلف جانان دستگیر من بس است

چون خس و خاشاک هر دم دامنی نتوان گرفت

قطع پیوند تعلق کار هر افسرده نیست

خار این وادی مکرر برق را دامان گرفت

هر که چون صائب دم بر کرسی همت نهاد

می تواند تاج رفعت از سر کیوان گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

اردشیر نوشته:

درود بر شما
در رج آخر مصراع دوم بنظر درست نمی‌آید. آنجایی که گفته میشود «می‌تواند تارج رفعت از سر کیوان گرفت» باید گفته میشد «میتوان تاج رفعت از سر کیوان گرفت» که وزن به هم میریزد و با مصرع اول که سوم شخص است جور نخواهد شد. یا اینکه بجای «گرفت»باید گفته میشد «بگیرد» که وزن خراب میشود.

شاید «گرفت» در اصل «گِرَد»(تخفیف «گیرد») بوده است:

هرکه چون صائب دم بر کرسی همت نهاد
می‌تواند تاج رفعت از سر کیوان گرد

👆☹

اردشیر نوشته:

«گرَد» نیز درست نیست چون ردیف را بهم میریزد. شاید دُرتاج(تاجی از دُر) بوده است:

می‌توان درتاج رفعت از سر کیوان گرفت

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.