گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفت
نوبهار از جلوهاش سامان صد بستان گرفت
شعلهای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند
سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت
هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصل
دست تا برداشت از خود دامن جانان گرفت
عشق در اول شراری بود از دامان حسن
گشت آخر شعلهای در کفر و در ایمان گرفت
نیست در دارالشّفای عشق غیر از ما طبیب
هر که آمد، از دل پردرد ما درمان گرفت
حسن کین از ناتوان بیش از توانا میکشد
دل ز خسرو برد و از فرهاد مسکین جان گرفت
دل به تنگ آمد ز غم فیّاض تا کی ضبط خویش
آستین بر چشم گریان بیش ازین نتوان گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دلتنگی و درد فراق محبوب سخن میگوید. او به طور استعاری از غنچهای یاد میکند که دور از لب معشوق است و احساس میکند که بدون وجود او، زیبایی و شادابیاش از بین رفته است. شاعر آرزو میکند که معشوقش لحظهای به او توجه کند و اندکی از غم و دردش را کاهش دهد. با توصیفاتی شاعرانه، او از اشکها و دردهایی که در دل دارد میگوید، همچنین به تیغ بیداد معشوق اشاره میکند که این دردها را بیشتر کرده است. در نهایت، شاعر با نمادها و استعارههای مختلف به توصیف احوالات خود و رابطهاش با معشوق میپردازد و در عین حال به ارزشهای زهد و عشق نیز اشاره دارد.
هوش مصنوعی: چهرهی خندان او باعث شده که گلها هم شاداب و خندان شوند و فصل بهار به خاطر زیباییاش جلوهای به باغها ببخشد.
هوش مصنوعی: در هر جایی که عشق و محبت شعلهای برپا شده، دل ما را میسوزاند، اگر پروانه به دامن عشق نزدیک شود.
هوش مصنوعی: عشق به عنوان یک مانع در مسیر رسیدن به وصل واقعی وجود داشت، اما زمانی که این مانع کنار رفت، عاشق توانست به محبوبش دست یابد و او را در آغوش بگیرد.
هوش مصنوعی: عشق در ابتدا شوری و هیجان داشت که از زیباییها سرچشمه میگرفت، اما در نهایت به شعلهای تبدیل شد که نه تنها در ایمان بلکه در کفر نیز تأثیر گذار بود.
هوش مصنوعی: در مکان عشق، تنها ما هستیم که قادر به درمان دردهایمان هستیم و هر کسی که به ما نزدیک میشود، از مشکلات دل ما بهرهبرداری میکند.
هوش مصنوعی: محبت و زیبایی از ناتوانی و ضعف بیشتر از قوی و توانا دل میرباید. خسرو را از دل عاشقش جدا کرده و جان فرهاد مسکین را میگیرد.
هوش مصنوعی: دل از غم و اندوه پر شده و دیگر نمیتواند خود را کنترل کند. اشکها به راحتی برچشمش میریزند و بیشتر از این نمیتواند خود را نگه دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت
باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند
باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت
جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود
[...]
عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت
عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو
خانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت
گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن
[...]
از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت
دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت
گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود
می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت
صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
[...]
شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفت
طوق زلفش بر گلویم پا فشرد و جان گرفت!
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.