عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت
عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت
تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو
خانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت
گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن
بیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت
نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستون
سینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت
گرچه مشکل بود بر فرهاد کار بیستون
جان شیرین داد بر خود کار را آسان گرفت
دل بخون شد غرق با تیر تو از سوز درون
سوخت در تن آتشی از شعله در پیکان گرفت
دید سرگردانی سیاح صحرای امید
بهر آسایش فضولی دامن حرمان گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و دشواریهای آن میپردازد و داستان فرهاد را روایت میکند که به خاطر عشقش به شیرین، در سختیها و چالشهای فراوانی قرار میگیرد. فرهاد به خاطر عشقش جانش را فدای مشکلات میکند و از بیستون، کوهی که نماد عشق اوست، سرگردان و پریشان است. در این میان، او همچنان در تلاش است تا بر درد و رنجهای خود غلبه کند و عشقش را حفظ نماید. شعر به شدت به احساسات عمیق و تلاطمهای عاطفی اشاره دارد و نشاندهندهٔ جانفشانی برای عشق واقعی است.
هوش مصنوعی: عشق با رفتارهایم به اوج خود رسید و مانند فرهاد که برای عشق شیرین جان خود را فدا کرد، عشق از من نیز جان گرفت.
هوش مصنوعی: در بیستون، فرهاد سرگردان میخواهد به مهمانی دعوت کند و تصویر شیرین را به نمایش بگذارد.
هوش مصنوعی: اگر دعوایی وجود ندارد، پس چرا کسی که کوهکن است و به سختی کار میکند، دامن زیبای بیستون را گرفته است؟ مایوس نشوید از مشکلات، چرا که زیبایی و جذابیت زندگی همیشه در دسترس است.
هوش مصنوعی: لالهای در دامن کوه به سوی بیستون افتاده است و سینهاش از عشق و درد، پر از خون شده است. این نشانهای از غم و سوز دل است که به خاطر جدایی و غمهای عمیقش به وجود آمده.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه کار فرهاد در بیستون بسیار دشوار بود، او جان شیرینش را فدای عشق کرد و در نهایت کار را برای خود آسان ساخت.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر تیر تو به شدت غمگین و غرق در درد شده است و از سوز درونش میسوزد. در بدنم آتشی به وجود آمده که از شعلهی آن، این تیر به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: ناباوری و حیرت یک مسافر در بیابان انتظاری، او را به دنبال آرامش کشانده، اما در نهایت به ناامیدی و یاس دچار شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت
باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند
باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت
جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود
[...]
از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت
دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت
گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود
می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت
صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
[...]
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفت
نوبهار از جلوهاش سامان صد بستان گرفت
شعلهای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند
سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت
هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصل
[...]
شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفت
طوق زلفش بر گلویم پا فشرد و جان گرفت!
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.