گنجور

 
فضولی

عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت

عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت

تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو

خانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت

گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن

بیستون را صورت شیرین چرا دامان گرفت

نیست لاله کوهکن انداخت سوی بیستون

سینه پر خون که از داغ دل سوزان گرفت

گرچه مشکل بود بر فرهاد کار بیستون

جان شیرین داد بر خود کار را آسان گرفت

دل بخون شد غرق با تیر تو از سوز درون

سوخت در تن آتشی از شعله در پیکان گرفت

دید سرگردانی سیاح صحرای امید

بهر آسایش فضولی دامن حرمان گرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت

باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت

باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند

باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت

جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود

[...]

صائب تبریزی

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت

دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت

گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود

می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
فیاض لاهیجی

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت

نوبهار از جلوه‌اش سامان صد بستان گرفت

شعله‌ای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند

سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت

هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصل

[...]

واعظ قزوینی

شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفت

طوق زلفش بر گلویم پا فشرد و جان گرفت!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه