گنجور

 
صائب تبریزی
 

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده‌ست

زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده‌ست

ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست

چون خضر، شود سبز به هر جا که نهد پای

هر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده‌ست

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده‌ست

شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن

این قطرهٔ خون از سر تیغ که چکیده‌ست؟

عمری است خبر از دل و دلدار ندارم

با شیشه پریزاد من از دست پریده‌ست

صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟

هر کس به مقامی که رسیده‌ست، رسیده‌ست

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سیل آبادی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۵ نوشته:

غزل بسیار زیباست و در وزن آهنگین بسیار دلنشینی.
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز/ تا باز کنی بند قبا صبح دمیدست
این بیت رو جایی شنبده بودم، آیا خواننده ای این غزل رو خوانده؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.