گنجور

 
ادیب صابر
 

ای اوج چرخ قصر معالیت را شرف

اسلام و دین گرفته به تو نصرت و شرف

بر خاتم شرف نسب پاک تو نگین

واندر جهان ز خاتم پیغمبران خلف

نام تو نعت صورت و فعل تو آمدست

چونین بود بلی چو پیمبر بود سلف

توفیق تو ستوده تر از علم با عمل

تدبیر تو صواب تر از تیر بر هدف

تاثیر بخشش تو دهد میغ را سرشک

تایید کوشش تو دهد تیغ را علف

نه کوه و کان نظیر تو باشد به حلم و طبع

نه ابر و بحر مثل تو زیبد به کلک و کف

کوه از تو با تحیر و کان از تو با حسد

بحر از تو با خجالت و ابر از تو با اسف

رای تو را به کسب معالی همه ولوع

طبع تو را به تربیت دین همه شعف

پیش مدایح تو معانی گشاده در

پیش مناقب تو معالی کشیده صف

چرخی و اهل بیت پیمبر تو را نجوم

دری و خاندان نبوت تو را صدف

منت خدای را که بدین نسبت بلند

هر دو طرف تو را بود ای صاحب طرف

هرگز به مرتبت نبود چون تو خصم تو

هرگز چو بانگ کوس نباشد فغان دف

مقصور بر بزرگی توست اتفاق خلق

هرگز چو متفق نبود هیچ مختلف

ابری گه مکارم و ابر تو منتفع

بحری گه صنایع و بحر تو مغترف

ای تحفه نبوت و تاریخ اهل بیت

از چون منی مدیح بود بهترین تحف

در خوب روزگارم خواهم که بشنود

گوشم ز وصف جود تو آواز لاتخف

هم مال من تلف شد و هم حال من تبه

از فضل توست امید تلافی در آن تلف

در نظم شعر طاقم از آفاق برمنه

شعر مرا به طاق و حدیق مرا به رف

چون من سر قلم به ثنای تو تر کنم

پیش قلم قلم نهد از هر طرف طرف

تا در جهان ز آب و ز آتش بود نشان

این را بخار و نم بود آن را شرار و تف

خصم تو کشته باد چو آتش به زیر آب

و ایزد نگاه دار تو در حفظ و در کنف