گنجور

 
ادیب صابر
 

رخ تو شحنه خوبی شده ست و زلف نقیب

گل جمال تو را خار غمزه تو رقیب

دلم بماند به زندان عاشقی محبوس

ز قصد شحنه غمز رقیب و جور نقیب

غریبم از تو و این را سبب نعیب غراب

غراب را چه غرض بود در جمال حبیب

همیشه جفتم غریوم که باز نتوان داشت

غریب را ز غریو و غراب را ز نعیب

ذلیل عشقم ازیرا دلیل من شده اند

هوای او به هوان و نعیم او به نحیب

مرا سرشک عقیقین و روی زرین شد

به من نگه کن و قول مرا مکن تکذیب

شب دراز همی خواهم از غریبی و عشق

شب دراز چه خواهد ز عاشقان غریب

مذهبی است فراقت که زر کند ز عقیق

به از فراق که داند صناعت تذهیب

به خون دیده کفم شد خضاب در غم تو

خروش و ناله من بر شده به کف خضیب

رها نکرد فراق تو در ولایت وصل

نه راعی و نه رعیت، نه داعی نه مجیب

همی خجل شود از صورت تو جرم قمر

همی حسد برد از قامت تو قد قضیب

به دوری تو ز نزدیک من نگردد دور

خیال قد و سرین تو چون قضیب و کثیب

ز من جدایی و من با تو جفت والحق هست

چنان فراق بدیع و چنین وصال عجیب

مرا که از لب لعل تو دور کرد فراق

زمین ز دیده من لعل شد جریب جریب

چو از جمال رخ تو گسسته شد نظرم

گسسته شد نظر روح من ز راحت طیب

زمانه از نظر راحتم نصیب دهد

چو یابم از نظر صاحب زمان نصیب

جلال اهل شرف صدر شرق مجدالدین

به دین و مجد چو جد و پدر حسیب و نسیب

جمال و تاج معالی علی بن احمد

که چون علی است ز آل علی نسیب و حسیب

فزوده حرمت عدل عمر به دین درست

نموده حجت علم علی ز رای مصیب

به وقت بذل کفش را همه نشاط شباب

به گاه حلم دلش را همه وقار مشیب

همی نهد هنرش سیر کلک را تمکین

همی دهد شرفش کار شرع را ترتیب

به لطف لفظ ولی را همی دهد تشریف

به نوک کلک عدو را همی کند تادیب

به فعل راجح والتجاء هر که حکیم

به فضل وافر و اقتداء هر که ادیب

زهی بزرگ عطایی که می دهد همه سال

عطای تو شعرا را به شاعری ترغیب

تو آسمانی و در وصل تو وضیع و شریف

تو آفتابی و در نور تو بعید و قریب

ثنای عرض تو در حیرت امید فرج

عطای دست تو در علت نیاز طبیب

صهیل اسب تو آواز فتح را تقریر

صریر کلک تو ارزاق خلق را تسبیب

چو معن زایده جود تو را هزار وکیل

چو قس ساعده مدح تو را هزار خطیب

نه بی منایح تو یک طویله را گوهر

نه بی مدایح تو یک قصیده را تشبیب

نیاز را به کف و کلک تو علاج کنند

چنانکه عارضه صرع را ز عود صلیب

مرکبی ز جلال و شرف که یافته اند

در این زمانه به جاه و جلال تو ترکیب

خرد مثابت و دانش محل و دین رونق

قلم قبول و سخا قوت و سخن تهذیب

نه روز حشری و چون روز حشر کلک و کفت

به نیک و بد همگان را معاقب است و مثیب

اگر چه یوسف مصری به عز ملک رسید

پس از عذاب ره و ذل بیع و رنج نکیب

به عز یوسفی و مصر توست خطه شرق

نه ذل چه نه غم بندگی نه تهمت ذیب

کسی که حضرت تو دید و اختصاص تو یافت

خطا بود که تمنا برد ز مصر و خصیب

تویی که لفظ شهامت تو را نگفت نظیر

تویی که چشم مهابت چو تو ندید مهیب

منم که با همه اوصاف دوستداری تو

چو دشمنان تو دارد مرا زمانه کثیب

ز قول چرخ همه ساله حظ من تخلیط

زلفظ دهر همیشه نصیب من تضریب

تو ابر رحمتی و سبزه اند اولوالالباب

که در جوار تو تشنه نماند هیچ لبیب

نجابت و کرم از عرق و عرض تو عرضند

که از کریم کریم آید از نجیب نجیب

اسیر آتش اندیشه ام، خلاصم ده

به آب لطف و نسیم سخا زبحر لهیب

تویی مربی فضل و توراست رشد و هنر

وگرچه روی زمین پر شد از رشید و ربیب

همیشه تا ز ستاره زمانه را اثرست

چنانکه در تن میخواره باده را به دبیب

تن تو باد ز سیر زمانه در تعظیم

تن عدوت ز صرف زمانه در تعذیب