گنجور

 
ساغر کنگاوری

تا چند گردش فلکم قصد جان کند

کو جام می که دفع غم آسمان کند

ای دل مگو که چاره گردون نمی‌توان

موقوف همتی‌ست که پیر مغان کند

کار جهان گرفتن جان است ساقیا

جامی بده که چاره جان و جهان کند

افسانه هاست بر دلم از داستان عشق

کو بیدلی که گوش بر این داستان کند

جان باختن بود به جهان شرط عشق یار

کو آن که تا رقیب و مرا امتحان کند

دانی که سوز عشق تو بر جان من چه کرد

بر خرمن آنچه آتش برق یمان کند

فکر علاج چهره زرد و دوای درد

ساقی مگر به جام می ارغوان کند

مرغ دلم که آگهی از ذوق دام یافت

مشکل دگر به شاخ گلی آشیان کند

دل پیش توست غایب اگر از نظر شوی

فرقی به قرب قلب نه بعد مکان کند

با آن کمال حسن و لطافت روا بود

کز شرم چون تو حور و پری رونهان کند

گلچین چگونه ره به در باغ می‌برد

بر عندلیب هر چه کند باغبان کند

تند است کاروان جرس افتاد از زبان

وقت است رحم اگر به جرس ساربان کند

خواهم که چرخ شاد نگردد دمی که او

هرگز نگشت آن که دلی شادمان کند

از دور چرخ ساغر بی‌چاره پیر شد

ساقی مگر به گردش جامی جوان کند

 
 
 
مسعود سعد سلمان

شاهی که پیر گشته جهان را جوان کند

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان کند

وان نامه کان به نام ملک ارسلان بود

دست شرف از آن به تفاخر نشان کند

آن شهریار عدل کانصاف او همی

[...]

ادیب صابر

گیرد قدر عنانش و بوسد قضا رکاب

گر پای و دست قصد رکاب و عنان کند

هرگز به سالها نکند ابر نوبهار

آن مکرمت که دست تو در یک زمان کند

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز

کان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند

آدم ز حرص گندم نان ناشده چه دید

با آدمی مطالبهٔ نان همان کند

بس مور کو به بردن نان ریزه‌ای ز راه

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

تیزی که مغز چرخ ز بانگش فغان کند

تیزی که روزگار بدو امتحان کند

تیزی که مردگان همه از بیم درریند

گر نفخ صور صدعت خود را چنان کند

تیزی که چون ز منفذ سفلی گشاد یافت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال‌الدین اسماعیل
امیرخسرو دهلوی

چشمت که قصد جان من ناتوان کند

گویم مکن به قصد دل، همان کند

مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند

چون طوطیی که میل به هندوستان کند

آن کس که مانده بسته سودای زلف تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه