تا چند گردش فلکم قصد جان کند
کو جام می که دفع غم آسمان کند
ای دل مگو که چاره گردون نمیتوان
موقوف همتیست که پیر مغان کند
کار جهان گرفتن جان است ساقیا
جامی بده که چاره جان و جهان کند
افسانه هاست بر دلم از داستان عشق
کو بیدلی که گوش بر این داستان کند
جان باختن بود به جهان شرط عشق یار
کو آن که تا رقیب و مرا امتحان کند
دانی که سوز عشق تو بر جان من چه کرد
بر خرمن آنچه آتش برق یمان کند
فکر علاج چهره زرد و دوای درد
ساقی مگر به جام می ارغوان کند
مرغ دلم که آگهی از ذوق دام یافت
مشکل دگر به شاخ گلی آشیان کند
دل پیش توست غایب اگر از نظر شوی
فرقی به قرب قلب نه بعد مکان کند
با آن کمال حسن و لطافت روا بود
کز شرم چون تو حور و پری رونهان کند
گلچین چگونه ره به در باغ میبرد
بر عندلیب هر چه کند باغبان کند
تند است کاروان جرس افتاد از زبان
وقت است رحم اگر به جرس ساربان کند
خواهم که چرخ شاد نگردد دمی که او
هرگز نگشت آن که دلی شادمان کند
از دور چرخ ساغر بیچاره پیر شد
ساقی مگر به گردش جامی جوان کند