گنجور

 
ساغر کنگاوری

پس از مردن نگارم بر سر خاک مزار آمد

بحمدالله که نخل آرزو آخر به بار آمد

پس از عمری که خون از جویبار دل روان کردم

عجب نبود مرا گر سروقدی برکنار آمد

دلم نگشود هرگز بی‌تو از سیر گل و گلشن

که گل بی‌طلعت روی توام بردیده خار آمد

گذر کرده است گویا زآن سر زلف پریشانش

نسیم صبحدم آشفته‌حال و بی‌قرار آمد

جهان یکسر عبیرآمیز و عنبربیز شد یا رب

شمیم زلف او یا نافه چین از تتار آمد

خدنگ غمزه جادو ز شست آن کمان‌ابرو

تعالی الله که از هر سو به جانم یادگار آمد

حریف و شاهد و ساقی ندیم و مطرب و می کو

که وقت سیر صحرا و تماشای بهار آمد

ز کید روزگار و فتنه گردون چه غم دیگر

که ساغر پر ز می گردید وقتی غم‌گسار آمد