چه خوش آنگه که تو را بر من مسکین نظری بود
وز خال دل سوختهجانت خبری بود
با زلف و رخت شام و سحر میگذراندیم
دردا و دریغا که چه شام و سحری بود
نگذاشت به خاک من مسکین قدم از ناز
تا بر سر کویش ز غبارم اثری بود
سوی چمنم قوت پرواز دگر نیست
بشکست به دامت اگرم بال و پری بود
آن شعله که از آه دل سوخته سر زد
پرداخت به عالم همه گر خشک و تری بود
یا رب که دگر کام دل خویش گرفته است
کآلوده به خون پنجه بیدادگری بود
نشنیده دل آشوبی لیلی و به مجنون
گویند که دیوانه بی پا و سری بود
آن کاو خبری داد ز اسرار نهانم
افتاده به میخانه ز خود بیخبری بود
آن باده گلرنگ که دور از تو به ساغر
کردیم مگو باده که خونه جگری بود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از آرزو و آرمانهای عاشقانهاش سخن میگوید و به یاد ایام خوشی که با معشوقش گذراندهاند، اندوهگین است. او به غم و درد خود اشاره میکند و به مانعهایی که عشقش را از او دور کردهاند، افسوس میخورد. شاعر ناتوانی و بیپناهی خود را در مقابل شرایط بیان میکند و از حسرتهایش نسبت به گذشته مینالد. در نهایت، او از یاس و ناامیدی ناشی از جدایی با معشوقش میگوید و به ویرانیای که از فقدان او در دلش به وجود آمده، اشاره میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.