گنجور

 
ساغر کنگاوری

چشمم به ره یار که ناگه ز در آید

وز نو غم دیرینه‌ام از دل بزداید

آیینه دل پاک کن از گرد علایق

تا عکس رخ یار به پاکی بنماید

گو هر چه به دنیا و به عقبی ز تو زاهد

از دوست بجز دوست مرا هیچ نباید

صد دشمن جان بهتر از آن دوست که با دوست

پیوند وفا بگسلد و عهد نپاید

رو باده به پیش آر به شادی رخ یار

گو محتسب بیهده‌گو ژاژ بخاید

صوفی به خرابات بیا صافی می بین

شادی دهد اندوه برد عقل فزاید

حاجت مبر اندر بر هر سفله و هر دون

ساغر در امید خدا خود بگشاید

 
 
 
رودکی

اندی که امیر ما باز آید پیروز

مرگ از پس دیدنش روا باشد و شاید

پنداشت همی حاسد کو باز نیاید

باز آمد، تا هر شَفَکی ژاژ نخاید

مسعود سعد سلمان

همواره سوی خدمت مداح گراید

مدحی که جز او را بود آن مدح نشاید

بر باره چو بنشیند و از راه درآید

گویی که همی باره گردون را ساید

سنایی

هر کو به خرابات مرا راه نماید

زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید

ره کو بگشاید در میخانه به من بر؟

ایزد درِ فردوس بَرو بر بگشاید

ای جمعِ مسلمانان! پیران و جوانان!

[...]

انوری

بر کار جهان دل منه ایرا که نشاید

کین خوبی و ناخوبی هم دیر نپاید

چندان که بگفتم مهل کاخر روزی

آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید

پندم نپذیرفتی و خوکی شدی آخر

[...]

مولانا

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید

بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید

خواهم که ز زنار دوصد خرقه نماید

ترسابچه گوید که «بپوشان که نشاید»

اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه