گنجور

 
ساغر کنگاوری

گر گذارت به نهان‌خانه خمار افتد

سر آن پرده نگه‌دار که در کار افتد

به حقارت نظری جانب رندان مکنید

ای بسا مست که در میکده هشیار افتد

هر کجا مست ببینید به میخانه برید

مگذارید که در کوچه و بازار افتد

زاهد ار میل سوی باده به ناچار کند

آن چنان مست کنیدش که به ناچار افتد

گره از کار جهان پیر مغان بگشاید

آه اگر کار به زهاد سیه‌کار افتد

سقف میخانه شکافید که از بوی شراب

آسمان مست شود بلکه ز رفتار افتد

پرده بردار ز رخسار که در دیر و حرم

آتش عشق تو بر سبحه و زنار افتد

کو حبیبی که کسی شرح غمی عرضه دهد

کو طبیبی که پی چاره بیمار افتد

مایه جنبش دریاست سحرخیزان را

قطره اشک که از چشم گهربار افتد

ترک خود کن به ره عشق سبک‌بار برو

راه سخت است مبادا که به کلبار افتد

من که شرمنده‌ام از خرقه آلوده خویش

کی روا باشد اگر پرده‌ام از کار افتد

ساغر این دلق ریا را به می آلوده کنی

گر گذارت به نهان‌خانه خمار افتد

 
 
گوهر
خواجوی کرمانی

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد

آتشم بر دل پر خون جگر خوار افتد

مکن انکار من ای خواجه گرم کار افتاد

زانک معذور بود هر که در این کار افتد

بر من خسته مزن تیر ملامت بسیار

[...]

آشفتهٔ شیرازی

زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد

کار با سبحه و زنار به پیکار افتد

خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ بمی

چند سجاده و تسبیح تو بی کار افتد

جز ملامت ثمری ایدل شیدا نبری

[...]

قاآنی

هر زمانم‌ که به آن ترک سر و کار افتد

صلح خیزد ز میان‌ کار به پیکار افتد

من به عمد از پی صلح همی جویم جنگ

کز پی صلحم با بوسه سر وکار افتد

نفسم بر دو یک افتد ز سبکروحی شوق

[...]

نیر تبریزی

هر صباحم که ره از خانۀ خمار افتد

خم و ساقی و صراحی همه از کار افتد

یار مهمان من است امشب و دانی ساقی

که چنین وقت در این بزم چه در کار افتد

مطربا پای فرو کوب و بزن چنگ بچنگ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه