گر گذارت به نهانخانه خمار افتد
سر آن پرده نگهدار که در کار افتد
به حقارت نظری جانب رندان مکنید
ای بسا مست که در میکده هشیار افتد
هر کجا مست ببینید به میخانه برید
مگذارید که در کوچه و بازار افتد
زاهد ار میل سوی باده به ناچار کند
آن چنان مست کنیدش که به ناچار افتد
گره از کار جهان پیر مغان بگشاید
آه اگر کار به زهاد سیهکار افتد
سقف میخانه شکافید که از بوی شراب
آسمان مست شود بلکه ز رفتار افتد
پرده بردار ز رخسار که در دیر و حرم
آتش عشق تو بر سبحه و زنار افتد
کو حبیبی که کسی شرح غمی عرضه دهد
کو طبیبی که پی چاره بیمار افتد
مایه جنبش دریاست سحرخیزان را
قطره اشک که از چشم گهربار افتد
ترک خود کن به ره عشق سبکبار برو
راه سخت است مبادا که به کلبار افتد
من که شرمندهام از خرقه آلوده خویش
کی روا باشد اگر پردهام از کار افتد
ساغر این دلق ریا را به می آلوده کنی
گر گذارت به نهانخانه خمار افتد