گنجور

 
ساغر کنگاوری

شب وصال به صبح فراق یار نیرزد

تمام مستی عالم به یک خمار نیرزد

حریف و مجلس انس و شراب و گردش ساقی

به هرزه‌گردی این دور روزگار نیرزد

نوید وصل بتان گر چه جان فزاست ولیکن

به انتظار دو چشم امیدوار نیرزد

امید ذوق خلاصی و دلنوازی و صیاد

به گوشه قفس و حسرت بهار نیرزد

به صید همچو من ای ترک شهسوار چه کوشی

عنان بتاب که بر زحمت شکار نیرزد

عبث به واعظ نادان حدیث عشق بگویی

زمین شوره زراعت به کشت کار نیرزد

به غربت ار بدهد دست نعمت دو جهانم

به درد دوری یار و غم دیار نیرزد

خوش است ساغر اگر چه قرارگاه دل اما

به بی‌قراری آن زلف بی‌قرار نیرزد