گنجور

 
ساغر کنگاوری

ای برده سبق جمالت از ماه

وز دلبریت تبارک الله

از غیرنوازیت صد افسوس

وز دوست‌گدازیت دو صد آه

جز عشق نداد درسم استاد

لله جزاه طاب مثواه

از عقل صلاح خود مجویید

بالعشق توکلوا علی الله

فرصت شمر این بقیه عمر

در میکده شو مقیم درگاه

پرهیز کن از صلاح زاهد

مشنو سخنان شیخ گمراه

ماییم گدای درگه دوست

داریم هزار فخر بر شاه

از حالت مستیم مپرسید

سری‌ست حدیث لی مع الله

گویند فسانه بر زبان‌ها

کس نیست ز سر وحدت آگاه

افسانه مخوان بده شرابی

مردیم ز غصه قصه کوتاه

ساغر نه رواست توبه از می

ته‌جرعه بنوش گاه و بی‌گاه

 
 
 
سید حسن غزنوی

ای صاحب آن دو زلف کوتاه

شب پوش منه تو بر رخ ماه

منمای به آفتاب رویت

کز رشک مباد گم کند راه

منگر به ستاره تا ستاره

[...]

سیف فرغانی

ای رقعه حسن را رخت شاه

ماییم زحسن رویت آگاه

روی تو مه تمام بر سرو

رخساره گل شکفته بر ماه

در کوی تو کدیه کردن ای دوست

[...]

سلمان ساوجی

امید من است زلف او آه

ز امید دراز و عمر کوتاه

یک شب دل من به زلف او بود

گم کرد دران شب سیه راه

وز تیره شب آتش رخش دید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه