ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴

آن شب که با خیال تو خوش بود حال من

من دانم و خدا که چه رفت از خیال من

احوال شب‌روان پریشان‌نورد را

زلف تو داند و دل آشفته‌حال من

دل می‌برد به غمزه و می‌پرورد به ناز

صد جان فدای دلبر نیکوخصال من

در بوستان به حسرت صیاد سوختم

می‌ریخت کاش در قفس و دام بال من

دیدی که آخر این همه تحصیل علم و عقل

در آستان پیر مغان شد وبال من

حرفی به شیخ شهر ندارم ز کفر و دین

دانم که نیست مرد جواب و سوال من

دارم زلال خضر نهان در سبو ولی

کو تشنه‌ای که غوطه خورد در زلال من

کمتر گدای میکده‌ام صاحبان جاه

سوگند می‌خورند به عز و جلال من

جمشید جم نه سلطنت‌آرا چو من گدا

جام جهان‌نما چو جام سفال من

روز حساب شعله نار جهیم را

خواموش می‌کند عرق انفعال من

ساغر من از ستم‌زدگان محبتم

دل‌ها بگو ملول شوند از ملال من