گنجور

 
ساغر کنگاوری

من آن مرغ سبک‌روحم که جا در لامکان دارم

ملول از سیر گلزارم هوای آشیان دارم

چو طوطی مانده دور از آشیانم در قفس اما

همای عرش پروازی به زیر پر نهان دارم

چو عنقا از نشان دورم ز چشم خلق مستورم

برید عالم نورم نشان از بی‌نشان دارم

قفس تنگ است بر بالم ولیکن از سبک‌روحی

فضای شش جهت را از زمین تا آسمان دارم

ز جام عشق جانان دردآشامم من ای صوفی

وز آن درد صفاپرور صفای جسم و جان دارم

از این نامحرمان مشنو رموز عشق من دانم

که الفت در حریم قرب حق با محرمان دارم

خمار باده دوشینه‌ام ساقی بده جامی

که فتوای صبوحی خوردن از پیر مغان دارم

ز سوز سینه آخر می‌کشم ای آسمان آهی

کمینی کرده‌ام وز کینه‌ در کمان دارم

چو ساغر گر تهی دستم ز جام عشق سرمستم

به کف از همت پیر مغان رطل گران دارم

 
 
گوهر
قاسم انوار

سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارم

مکانم را چه می‌پرسی؟ مکان در لامکان دارم

اگر بالای هر دونی نشینم طعنه کمتر زن

که من بالای هفت اختر مکان و آشیان دارم

مرا گویی که: گنج جاودانی در تو مکنونست

[...]

جامی

ز هجران مرده ام جانا نپنداری که جان دارم

به مضراب غمت چون چنگ بی جان این فغان دارم

نه تن دان این که می بینی پی قوت سگان تو

کشیده در درون پوست مشتی استخوان دارم

ز تو نبود تهی یک لحظه بیرون و درون من

[...]

اهلی شیرازی

حدیث سوز دل چون شمع از آن معنی گران دارم

که نَبْوَد زَهرهٔ گفتن گر از لب بر زبان دارم

کیم آتش نشاند دیده زان اشکی که می‌ریزم

که آن آتش که جان سوزد درون استخوان دارم

ز شوخی می‌کنی آزار دل‌های حزین و من

[...]

فضولی

نه از تیری که بر دل می‌زنی چندین فغان دارم

سوی خود می‌کشی ای ناله از رشک کمان دارم

بزن تیری و از ننگ من ایمن شو چو می دانی

نخواهم کرد ترک عاشقی چندانکه جان دارم

ز بهر تیر او از خاک من سازند آماجی

[...]

سام میرزا صفوی

بکش خنجر که جان بهر تو ای نامهربان دارم

تو خنجر در میان داری و من جان در میان دارم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه