گنجور

 
ساغر کنگاوری

کو عشق جانانی که من در راهش از جان بگذرم

باری چو از جان بگذرم در راه جانان بگذرم

در راه جانان هر زمان خواهم که از جان بگذرم

خواهم که از جانان هر زمان در راه جانان بگذرم

آتش فروزم در جگر از عشق هر شب تا سحر

از وادی ایمن مگر چون پورعمران بگذرم

دور از تو ای نامهربان سیلاب خون سازم روان

با اشک چشم خون‌فشان هر سو که گریان بگذرم

بس لاله روید سر به سر با داغ عشقت ای پسر

من با دل خونین اگر از هر بیابان بگذرم

دلتنگم از این خاکدان ساقی بده رطل گران

تا مست و خندان آن زمان از ملک کیوان بگذرم

خواهم به رغم آسمان جام می از پیر مغان

جویم حیات جاودان بر آب حیوان بگذرم

از مومن و ترسا مگو وز سبحه و زنارشان

کو زلف و رخسار بتی کز کفر و ایمان بگذرم

تا کی برم رنج از غم درمان درد بی‌غمی

کو درد مرانداز عشق از فکر درمان بگذرم

با فکر سامان هر کسی آسوده سر خواهد بسی

من با سر سودی او خواهم ز سامان بگذرم

من در هوای روی تو آشفته آن موی تو

مگذار تا از کوی تو زاین سان پریشان بگذرم

گویند بس مشکل بود ساغر گذشتن از صراط

من با تولای علی سهل است آسان بگذرم