گنجور

 
ساغر کنگاوری

تا به کی فکر می و شاهد و ساقی و ندیم

نفسی تازه کن از عشق به انفاس نسیم

ای که با تازه جوانان سر یاری داری

رو غنیمت بشمر صحبت یاران قدیم

اشک سیمین و رخ زرد بود مایه عشق

کم‌عیار است به بازار محبت زر و سیم

تو مپندار که عشق آتش نمرودی نیست

آتش آن است ولیکن تو نه ابراهیم

زیر خاک است تو را مسکن اصلی فردا

گیرم امروز شدی پادشه هفت اقلیم

دست امید من و دامن بخشایش دوست

که روا باشدم امید کرامت ز کریم

گر مرادت بود از دوست رضای دل دوست

سر به فرمان خطش نه به رضا و تسلیم

دوری و وصلم از او مایه بیم است و امید

ورنه از دوزخ و جنت چه امیدی و چه بیم

آخر ای دوست نظر کن به اسیران بلا

که به هر گوشه فتاده است دو صد زار و سقیم

صفحه روی تو یا قبله ارباب نجات

کعبه کوی تو یا ساحت میقات کلیم

ما گر از اهل عذابیم برای که بود

حور و طوبی و لب کوثر و جنات نعیم

ساغرا می خور و پروا مکن از پرسش حشر

که غفور است و رحیم است خداوند کریم