گنجور

 
سعدی

ای محافل را به دیدار تو زین

طاعتت بر هوشمندان فرض عین

آسمان در زیر پای همتت

بر زمین مالنده فرق فرقدین

از مقامات تا ثریا همچنان

کز ثریا تا ثری فرقست و بین

ای نهاده پای رفعت بر فلک

وی ربوده گوی عقل از اعقلین

کاش کابن مقله بودی در حیات

تا بمالیدی خطت بر مقلتین

در تو نتوان گفت جز اوصاف نیک

ور کسی گوید جز این میلست و مین

ای کمال نیک مردی بر تو ختم

نیک‌نامی منتشر در خافقین

عالم عادل امین شرق و غرب

سرور آفاق شمس‌الدین حسین

کز بهاء طلعتش چون آفتاب

می‌درخشد نور بین‌الحاجبین

ماه و پروین را نگه در قدر او

همچنان کز بطن ماهی در بطین

آنکه بیرون از ثنا و حمد او

بر سخن‌دانان سخن عیب است و شین

عقل را پرسیدم اندر عهد او

هیچ دشمن کام یابد؟ گفت این؟

پنجه بر شیران نیارد کرد تیز

ور هزاران مکر داند بوالحصین

من که چندین منت از وی بر منست

چون نگویم شکر او، والشکر دین

تا نپنداری که مشغولم ز ذکر

یا ز خدمت غافلم یک طرف عین

تا به گردون بر برخشند اختران

تا به گیتی در بتابد نیرین

جاودان در بارگاهت عیش باد

تا به گردون می‌رود آواز قین

بخت را با دوستانت اتفاق

چرخ را با دشمنان حرب حنین

ابر رحمت بر تو باران سال و ماه

روح راحت بر روان والدین

نامت اندر مشرق و مغرب روان

چشم بد دور از تو بعدالمشرقین