گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

 
سعدی
سعدی » مواعظ » قصاید
 

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان

اگر تو باز برآری حدیث من به دهان

بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی

به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان

تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی

تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان

قرار یک نفسم بی‌تو دست می‌ندهد

هم احتمال جفا به که صبر بر هجران

محب صادق اگر صاحبش به تیر زند

محبتش نگذارد که بر کند پیکان

وصال دوست به جان گر میسرت گردد

بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان

کدام روز دگر جان به کار بازآید

که جان‌فشان نکنی روز وصل بر جانان؟

شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد

که خویشتن زده‌ایم آبگینه بر سندان

ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی

تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان

گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد

بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان

زمان باد بهارست، داد عیش بده

که دور عمر چنان می‌رود که برق ایمان

چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند

درین قضیه که گردد جهان پیر جوان

نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد

که بر درخت زند باد نوبهار افشان

مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب

هزار حله برآرند مختلف الوان

ز کارگاه قضا در درخت پوشانند

قبای سبز که تاراج کرده بود خزان

به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند

هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان

بهار میوه چو مولود نازپرور دوست

که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان

نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند

که هر چهار به هم متفق شدند ارکان

اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم

زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان

بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه

به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان

تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری

ازین هوا که درخت آمدست در جولان

ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست

شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان

خجل شوند کنون دختران مصر چمن

که گل ز خار برآید چو یوسف از زندان

تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی

که بوستان بهاری و باغ لالستان

کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟

کدام سرو به بالای تست در بستان؟

چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را

بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان

به چند روز دگر کافتاب گرم شود

مقر عیش بود سایه‌بان و سایهٔ بان

تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرو

مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان

سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم

سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان

بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین

علاء دولت و دین صدر پادشاه‌نشان

که گردنان اکابر نخست فرمانش

نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان

وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیر

که مرتبت به سزاوار می‌دهد یزدان

نه تافتست چنین آفتاب بر آفاق

نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان

بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس

فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان

به گرد همتش ادراک آدمی نرسد

که فهم برنتواند گذشتن از کیوان

برو محاسن اخلاق چون رطب بر بار

درو فنون فضایل چو دانه در رمان

چو بر صحیفهٔ املی روان شود قلمش

زبان طعن نهد در بلاغت سحبان

چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرش

که از مسیحا دجال و از عمر شیطان

به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردست

امید هست که فردا به رحمت و رضوان

کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او

هنوز سنبله باشد که رفت در میزان

بزرگوارا شرح معالیت که دهد

که فکر واصف ازو منقطع شود حیران

به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد

ندید شبه تو چندانکه می‌کند دوران

که دید تشنهٔ ریان به جز تو در افاق

به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان

خدای را به تو فضلی که در جهان دارد

کدام شکر توان گفت در مقابل آن

خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست

حمایت تو نگویم، عنایت یزدان

ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب

که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان

بر درخت امیدت همیشه باد که نیست

به دور عدل تو جز بر درخت بار گران

سپهر با تو به رفعت برابری نکند

که شرمسار بود مدعی، بلا برهان

چو حصر منقبتت در قلم نمی‌آید

چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان

من این قصیده به پایان نمی‌توانم برد

که شرح مکرمتت را نمی‌رسد پایان

به خاطرم غزلی سوزناک می‌گذرد

زبانه می‌زند از تنگنای دل به زبان

درون خانه ضرورت چو آتشی باشد

به اتفاق برون آید از دریچه دخان

نخواستم دگر این باد عشق پیمودن

ولیک می‌نتوان بستن آب طبع روان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر ۴۰۵

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ملیحه نوشته:

درود خدا بر سعدی بزرگورا

👆☹

ملیحه نوشته:

بزرگوار

👆☹

دکتر هاتف سیاهکوهیان نوشته:

این قصیده یکی از قصاید ممتاز سعدی که با غزلیات او پهلو می زند،بنده این غزل را به انتخاب و گزینش استاد فرزانه دانشگاه تهران جناب دکتر هادی عالم زاده، چندین بار خوانده ام. مطمئناً دوستانی که دارای قریحه خوش و لطافت ذوق هستند، از مضامین بی نظیر و ظرایف معانی این قصیده لذت خواهند برد.
بمناسبت اول اردیبهشت روز سعدی
استاد ضیاء موحد در کتاب ارزشمند سعدی می نویسد: «سعدی، زبان فارسی است و جادوی زبان فارسی. … زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به اندازه سعدی مدیون نیست» (موحد،۱۳۹۶: ۱۵-۱۴). درباره جادوگری سعدی با زبان یعنی هنر شاعری سعدی همیشه می¬توان سخن گفت و با معیارهای نقد ادبی هر دوره تحلیل تازه¬ای از آن کرد؛ این رفتار هنرمندانه سعدی با زبان موجب شده است تا او را «افصح المتکلمین» -که لقب برگزیده نکته¬سنجان است- بخوانند (همان: ۱۵-۱۴). استاد موحد درباه شیوه «سهل ممتنع»، به عنوان یکی از ویزگی¬های بارز زبان سعدی می¬نویسد: هنر سعدی در برخورداری از شیوه بیانی «سهل ممتنع»، آوردن زبانی بود عاری از صنعت کاری¬ها و تکلف¬های زبان ادیبان معاصر آن دوران. به گفته رنه ولک: «زبان به معنای واقعی کلمه، مصالح هنرمند ادبی است. می¬توان گفت هر اثر ادبی، گزینشی از زبانی معین است؛ همان گونه که گفته¬اند هر مجسمه قطعه مرمری است که تکه¬هایی از آن کنده شده باشد (استن وارن و رنه ولک، نظریه ادبیات، ترجمه ضیاء موحد و پرویز مهاجر،۱۳۷۳: ص۱۹۴¬¬). سعدی از مرمر زبان پر رگه و ناخالص عصر خود زبانی آفرید که در سهولت فهم و بلاغت بیان معیار شعر و نثر گردید (موحد،۱۳۹۶: ۲۰۷). آنچه معاصران و شاعران پس از او را بهت زده کرد، به نمایش گذاشتن قدرت زبان فارسی در پیوند با نحو طبیعی بود.
«جهان به تیغ بلاغت گرفته ای سعدی سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست
بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست»
استاد محمدعلی فروغی در مقدمه عالمانه خود بر کلیات سعدی نوشته است: «گاهی شنیده می¬شود که اهل ذوق اعجاب می¬کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته¬است. ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی سخن می¬گوییم که از سعدی آموخته¬ایم» (فروغی، ۱۳۷۶: چهارده)
به راستی زبان سعدی و جهان زیبایی که او در زبان خود می¬آفریند، حقیقتاً شگفت¬انگیز است. زبان شیوا و اثرگذار او در ذهن و ضمیر خواننده جاری می¬شود و جان او را می¬پالاید و زنده می¬گرداند. استاد ذبیح الله صفا در کتاب ارزشمند «تاریخ ادبیات در ایران» می¬نویسد: سعدی در نثر «شاعر»، و در شعر «اشعر» است.
تقدیم به همه علاقمندان ادبیات فارسی و دوستداران سعدی- دکتر هاتف سیاهکوهیان. اول اردیبهشت ماه ۱۳۹۹

👆☹

غزل وحیدی نوشته:

برق یمان نباید باشه؟

👆☹

هدا نوشته:

ای کاش یک نفر تفسیر کلی شعر را میگذاشت

👆☹

هدا نوشته:

ممکن مفهوم کلی از شعر بنویسید

👆☹

دریای سخن