گنجور

حکایت شمارهٔ ۱۰

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان
 

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند

که ای روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی

چرا در چاه کنعانش ندیدی؟

بگفت احوال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندی

سر دست از دو عالم برفشاندی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بهروز نوشته:

به نظرم میرسد که مصرع اوّل بیت سوّم:

گهی بر طارم اعلی نشینیم

درست تراست.

پاسخ: با تشکر، ضمن اصلاح ابیات جا افتاده نیز اضافه شد.

👆☹

م.ربیعی نوشته:

سعدی در این ابیات زیبا پاسخ پرسشگر را انتساب علم غیب به خداوند و تجلى آن براى اولیا باذن او دانسته که صدالبته درست است ، اما بنظر بنده پاسخ دیگر این است که ىعقوب انتهاى قصه بسى دردکشیده تر ، دلصاف تر و روشندل تر از ىعقوب ابتداى داستان است! والله اعلم!

👆☹

عزیز عزیزی مودب نوشته:

ابیاتی که در ذیل عنوان حکایت شماره ۱۰ آمده اند اصلاً جزو این حکایت نیستند. این ابیات ادامه‌ی ابیات حکایت شماهر ۹ هستند.

👆☹

عزیز عزیزی مودب نوشته:

حکایت شماره ۱۰ طبق کتاب چاپ شده ی غلامحسین یوسفی چنین است:
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که

و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید

سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی

قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

تا بزند مرد سخنگوی گوی

گلستان سعدی، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی صفحه‌ی ۹۱ـ۹۰

👆☹

کیومرٍث رضوی پور نوشته:

دوستان از منظر های ادبی و مذهبی به شعر بالا نگریسته اند که به جای خود بسیار بایسته است اما از نظر من غیر ادیب این شعر به درستی اشاره دارد به اینکه از آدم ها نباید بت بسازیم: همه آدم ها نقطه ضعف و قوت دارند. لحظات خوب و لحظات بد دارند، هیچ کس همیشه در اوج نیست. این که بعضی ها همیشه در اوجند حاصل اغراق مریدانشان است و گرنه آدم جماعت فراز و نشیب دارد.
این یک نگاه بسیار واقع بینانه است که سعدی به ماهیت انسان دارد. در فرهنگ های دیگر هم نظیر این معانی یافت میشود. پوپر در مقدمه کتاب “جامعه باز و دشمنان آن” می نویسد: بشر از بزرگنمایی بزرگانش خیلی آسیب دیده است. مثل دیگری در زبان انگلیسی است تحت این عنوان که :
Every saint has a past and every sinner has a future
یعنی اینکه هر قدیسی گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای: درویش بر یک حال نمی ماند.

👆☹

امید کارگر نوشته:

با تشکر بخاطر گنجور،این شعر به نظر من یک درس بزرگ در پیامبر شناسی و امام شناسی به ما می دهد و بیان کننده این مطلب است که این بزرگان عالم بر غیب و آینده نیستند ولی هر کجا که مصلحت حق تعالی باشد ایشان را از بعضی امور آگاه می کند.

👆☹

طراحی وب سایت نوشته:

سایت خوبی ئارید ممنون

👆☹

مرتضی قمشه ای نوشته:

آنچه به یعقوب بینش می دهد احتمالاْ رنجی است که او در خانه احزان می کشد. به قول سنایی:
تا بیابی بوی یوسف بایدت بعقوب وار
رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن
و البته گفته حکیم غزنوی معایر با گفته شیخ اجل نیست. گاه انسان پشت پای خود را هم نمی بیند و گاه بینش دارد. این بینش گاه با سلوک حاصل می شود و گاه با عنایت. شیخ وارد این بجث نشده است که بینش چگونه حاصل می شود.

👆☹

وحید نوشته:

لغت جهان در بیت سوم به معنی جهنده آمده است.

👆☹

مهدی نوشته:

منظور از برق جهان،برق آسمان است که میجهد—ومنظور از دمی پیدا و دیگر دم نهان است، گاهی برق آسمان تادور دست راروشن میکند وگاهی روشن نمیکند—درضمن این مصرع این طور هم به اعتبار بیت بعدی نقل شده،گهی پیدا و،دیگرگه نهان است

👆☹

حسین آزاد نوشته:

با سلام
اگرچه از داستان ها می توان نتایج دیگری جز مراد نویسنده برداشت کرد که در جای خود خوب و مناسب است. اما به هر حال مراد خود شاعر هم مهم است. اینکه از این داستان بخواهیم درد و رنج را نتیجه باز شدن چشم گمگشته فرزند بدانیم دور شدن از موضوع است. مسئله در باب توضیح مقام و حال در سنت عرفانی است.
بگفتا حال ما برق جهان است… این نشان دهنده این مسئله است که حال بر آدمی دست می دهد. معنای معمولی که ما میگوییم حال انجام کاری را نداریم. اینجا عکس آن است. حال یعنی امری که بر تو وارد می شود. دمی پیدا و دیگر دم نهان است. این معنای دقیق حال است. که انسان د ر یه برهه ناگهان حالی بر او وارد می شود که دیگرگون می شود. و این در برابر مقام است.
مقام آن است که انسان با جهد و کوشش و ریاضت و کسب آگاهی به آن دست میابد. پس اینکه کسی همیشه در اوج نیست اینجا مصداق پیدا نمیکند. چنان که دوست عزیزم کیومرث رضوی پور نگاشته اند.
به عنوان مثال نبوت یک مقام است. حال نیست… کسی که به مقام نبوت می رسد (در سلوک عرفانی مرادم هست) دیگر لحظه ای و گاه به گاه نیست. در خود نگاه داشته است. کسی که به مقام ولایت می رسد دیگر برگشتی در کار نیست. یک لحظه باشد و یک لحظه نباشد.
مثال راحت تری بزنم. برای انسان ها اتفاق می افتد که حالی دست می دهد و شعری میسراید. او شاعر نیست اما شاید در طول عمر ۱۰ شعر بگوید. این فرق می کند با کسی که ما او را شاعر می نامیم و کتاب ها دارد و نگاهش به مسائل شاعرانه است.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام