گنجور

غزل ۴۱۶

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که در منظر تو حیرانم

صورتت را صفت نمی‌دانم

پارسایان ملامتم مکنید

که من از عشق توبه نتوانم

هر که بینی به جسم و جان زنده‌ست

من به امید وصل جانانم

به چه کار آید این بقیت جان

که به معشوق برنیفشانم

گر تو از من عنان بگردانی

من به شمشیر برنگردانم

گر بخوانی مقیم درگاهم

ور برانی مطیع فرمانم

من نه آنم که سست بازآیم

ور ز سختی به لب رسد جانم

گر اجابت کنی و گر نکنی

چاره من دعاست می‌خوانم

سهل باشد صعوبت ظلمات

گر به دست آید آب حیوانم

تا کی آخر جفا بری سعدی

چه کنم پای بند احسانم

کار مردان تحمل است و سکون

من کیم خاک پای مردانم

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | خواتیم | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر ۶۹۹

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

۸ نوشته:

به چه کار آید این بقیت جان
که به معشوق بر نیفشانم
کار مردان تحمل است و……..

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.