گنجور

 
سعدی شیرازی
 

مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید

گرت مشاهده خویش در خیال آید

مجال صبر همین بود و منتهای شکیب

دگر مپای که عمر این همه نمی‌پاید

چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی

تو خود بیا که دگر هیچ در نمی‌باید

اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار

چو آفتاب برآید ستاره ننماید

ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید

که شرم داشت که خورشید را بیاراید

به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست

که دشمنی کند و دوستی بیفزاید

نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس

که مرده را به نسیمت روان بیاساید

دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت

دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید

چرا و چون نرسد دردمند عاشق را

مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید

گر آه سینه سعدی رسد به حضرت دوست

چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید

 
حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۶ نوشته:

بیت 7 (نه زنده را به تو میل است و ...) عیناً در غزل قبل به مطلع «فراق را دلی از سنگ سخت‌تر بایذ ...» آمده است.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.