گنجور

 
سعدی شیرازی
 

غریب آمدم در سواد حبش

دل از دهر فارغ سر از عیش خوش

به ره بر یکی دکه دیدم بلند

تنی چند مسکین بر او پای بند

بسیج سفر کردم اندر نفس

بیابان گرفتم چو مرغ از قفس

یکی گفت کاین بندیان شبروند

نصیحت نگیرند و حق نشنوند

چو بر کس نیامد ز دستت ستم

تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟

نیاورده عامل غش اندر میان

نیندیشد از رفع دیوانیان

وگر عفتت را فریب است زیر

زبان حسابت نگردد دلیر

نکونام را کس نگیرد اسیر

بترس از خدای و مترس از امیر

چو خدمت پسندیده آرم به جای

نیندیشم از دشمن تیره رای

اگر بنده کوشش کند بنده‌وار

عزیزش بدارد خداوندگار

وگر کند رای است در بندگی

ز جانداری افتد به خربندگی

قدم پیش نه کز ملک بگذری

که گر باز مانی ز دد کمتری