گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

نکند کار تیر آیازی

شل هندی و نیزه تازی

پیش پیکان او کی آید کوه

گر بداند که چیست جانبازی

بار سوفار او زه چرخش

با زمانه کشد بانبازی

روز پرتاب او ز شرق به غرب

نکند عبره جز به طنازی

پر او را عقاب سجده برد

چون گشادش دهد سرافرازی

اوج او در صعود کیوان را

بیند اندر هبوط صد بازی

«حکم سیرش اجل همی راند

کرده با او به فعل دمسازی

چون تواند ز حد ایشان جست

خصم کاین مرغزی است آن رازی »

ای ز تو بر عمارت عالم

یافته عدل خلعت رازی

سهم شمشیر تو فکنده به کوه

گرگ قصاب را به خرازی

مرزبانی قوی تر از عقلی

قهرمانی قوی تر از آزی

دل دولت شگفت رازی داشت

آشکارا شد و تو آن رازی

چرخ گردنده شهاب انداز

کاندر آورد بیلک اندازی

آفتاب از تو جرم در دزدد

گر بکین سوی جرم او تازی

یارب آن سهمناک ساعت چیست

که تو با خود و درع بگرازی

«وندر آری چو برق پای به رعد

بزنی رعد را و بنوازی »

«تیغ در خواهی و به آتش تیغ

میغ بر تیغ کوه بگدازی

از جهانی به طرفة العینی

کینه توزی و باز پردازی

دور باد از تو چشم حادثه دور

تا بغز و اندرون همی تازی

بی خطر باش هر کجا باشی

با ظفر یاز هر کجا یازی

همه فرجامهات معدوم است

محکم آغاز هر چه آغازی