ای فرخ آن که گاهگاهی
یابد به ستانه تو راهی
من باری بیجناب عالیت
حالی دارم چو بس تباهی
از سینه اگر دمی برآرم
میدان که بود طفیل اهی
از صبح بپرس حال دردم
گر صادق بایدت گواهی
این چندین جان که بنده سوزد
اندر دل تیره شب سیاهی
هرگز گفتی دمی که ما را
روزی بوده است نیکخواهی
بیصدر تو گر چه میزیم لیک
بکشند مرا به هر گناهی
ای تاخته روح تا در تو
هرگاه که جسته انسگاهی
ناجسته به نیم جو خلافت
گردون کآبی است زیر کاهی
قدرت به علو بر از سپهری
کلکت به اثر به از سپاهی
لطفت تن علم را حیاتی
قدرت سر چرخ را کلاهی
این بنده منم که نیست هرگز
در بندگی من اشتباهی
در بحر ثنات مینمایم
بیدست چو اختران شناهی
در رهگذری صبای لطفت
بر خاک نشسته چون گیاهی
هر یک چو ز اهل فضل این عصر
از تو شدهاند پادشاهی
ای یافته از تو نام و نانی
واین حاصل کرده آب و جاهی
وقت است اگر پدید آید
در باب رهیت انتباهی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از قسمت بندگی و شاهی
دولت تو دهی به هر که خواهی
در عشق پدید شد سپاهی
در سایه چتر پادشاهی
بر من بگذشت دی پگاهی
سروی و فرازِ سرو ماهی
زیبا بر و گردن و نغوله
آراسته کاکل و کلاهی
آشوبِ دلی هلاکِ جانی
[...]
ای آنکه تمام هم چو ماهی
با زلف چو چتر پادشاهی
مردم ز برای نقش و زلفت
از دیده برون کشد سیاهی
گر خط سیاه خود ببینی
[...]
چه کم شود ار تو گاه گاهی
در حال دلم کنی نگاهی
دریاب که نیست عاشقان را
جز سایه لطف تو پناهی
از دست جفا و غمزه توست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.